گنگِ خواب دیده !!!

Ξ سه شنبه ۳۰ مرداد, ۱۳۸۶ | → ۶ نظر | ∇ بدون دسته بندي |

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است . . .

راستش چند روز پیش به دلیل یک اتفاق ساده چند لحظهای فرصت داد تا در یک فضای توهم آلوده به دنیایی بروم که شاید بشود نام خلصه قبل از مرگ بر آن نهاد . . . جائی که دیگر تقریبا مطمئن بودم که لحظۀ رفتن رسیده و بعد از اینکه قبول کردم که دارم خفه می شوم و مرگ دارد اتفاق می افتد ، نوع و جنس ترس عوض شد . . .
بعد از سال ها ناگهان به یاد روزی افتادم که در کلاس چهارم دبستان به مدرسه می رفتم بی اینکه مشقی نوشته باشم و از قضا کشیده ای هم از ناظم مدرسه دریافت کردم .
نمی دانم که اگر بر نمی گشتم چه می شد ؟!!!
نمی دانم که آیا این احساس دوباره تکرار خواهد شد یا نه ؟!!!
ترس در لحظۀ مرگ یک پدیدۀ طبیعی است ، مثل اینکه دستت به یک سطح داغ برخورد کند . . . بی مهابا عقب می کشی . . .
اما تلاش برای رفتم به میان آتش بی آنکه بسوزی چه ؟ !!!
یا لیتنی کُنتُ تُرابا . . .
یا علی مددی . . .

 

شاید این رشحه ای از خواب حقیقت باشد!(۲)

Ξ سه شنبه ۲۳ مرداد, ۱۳۸۶ | → ۱۲ نظر | ∇ غير شخصي, مقالات |

بعد از دیدن فیلم سکس و فلسفه محسن مخملباف داشتم بدون ارتباط با فیلم به عشق فکر می کردم “عشق در مقام اثبات یک حسه و در مقام رد یک تعریف ” ، این جمله ای بود که به ذهنم رسید . یعنی با توجه به اینکه عشق حصول یک حسه ، برای کسی اثبات می شه که حسش کنه . اما کسی که می خواد ردش کنه ؛ این به این معناست که حسش نکرده ، چون اگه حسش کرده بود دیگه ردش نمی کرد . پس برای رد کردن چیزی که حسش نکرده باید یک تعریف کلامی ارائه بده و اون تعریف رو رد کنه ! و در نهایت هم یک تعریف کلامی رو رد کنه نه یک مفهوم کلی رو !
پس اگر کسی خواست عشق رو رد کنه باید اول تعریفش کنه ، حالا پیدا کنید پرتغال فروش را !!!
به عنوان یک هم اندیشی یا یک خود آزمائی بیائید عشق رو تعریف کنید ؛ یادمون باشه که در منطق تعریف (( معَرِف باید شفاف تر از مُعَرَف باشد )) . پس از ارائه کلمات گنگ یا مترادف که خودشون نیاز به تعریف دارند اجتناب کنید . . .

دلشده علی شاه

 

دوباره !!!

Ξ دوشنبه ۲۲ مرداد, ۱۳۸۶ | → ۳ نظر | ∇ بارش افکار |

آقا من گفته بودم تهدید جدیه !!!
اما نه اونقدر ها !!!
ما سعی کردیم مطلب ها رو منظم کنیم . . .
این وسط یه سری اتفاقاتی افتاده ، از جمله اینکه نظرات دوستان متاسفانه . . . شرمنده دیگه !!!
راستش آتش که گرفت ، خشک و تر با هم می سوزد . . .
خسته شدم
یا علی مددی . . .

 

اندکی صبر . . .

Ξ دوشنبه ۲۲ مرداد, ۱۳۸۶ | → بدون نظر | ∇ بارش افکار |

سلامي
هميشه توي زندگي من برخورد هاي اتفاقي خيلي اهميت پيدا کردند و من هيچوقت نتونستم به شکلي بر روند اونها مسلط باشم .
نمي دانم . . . حال و احوالم چندان مناسب و مسلعد نيست . . .
يا علي مددي . . .

 

تهدید جدیه !!!

Ξ دوشنبه ۲۲ مرداد, ۱۳۸۶ | → بدون نظر | ∇ بارش افکار |

سلامي . . .
قراره توي اين هفته به يه شکل تقريبا ثابت و البته بهتر براي اين مجموعه نوشته ها برسيم .
بستگي به جاويد خان داره که چقدر حوصله داشته باشند اين حقير رو کمک کنند . . .

يا علي مددي . . .

 

غزلی سرود . . .

Ξ دوشنبه ۲۲ مرداد, ۱۳۸۶ | → ۲ نظر | ∇ شعر, متون ( شعر و قصه ) |

ديدي غزلي سرود!!!!
عاشق شده بود !!!
انگار خودش نبود !!!
عاشق شده بود !!!
افتاد ، شکست ، زير باران پوسيد !!!
آدم که نکشته بود ؟!!!!
عاشق شده بود .

شاعر ناشناس ، اگر کسي شاعر اين ابيات را مي شناسد ؛ معرفي کند تا از محضرشان فيض ببريم

يا علي مددي

 

عقل اول

Ξ دوشنبه ۲۲ مرداد, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ شخصي, مقالات |

بسياري از قدما و فلاسفه بر اين باورند که خلقت و آغاز حيات ابتدا از دريچه عقل رد شد و عالم خلقت از عدم به وجود روانه شد .
يعني آنچه در ابتدا بود فقط ذات واجب الوجود است و بس ، و مادامي که خلقي اتفاق نيفتاده باشد و نشانه اي و صفتي پديدار نگشته باشد ، پرداختن به اثبات و رد و حدوث و عدم و ازل و ابد کاري است في نفسه محال و نا ممکن .
حال آنکه به مصداق حديث قدسيِ کنت کنزاً مخفيا . . . در آن دم که خداوند اراده کرد که بشود ، پس شُد ، دريچه هاي رحمت به عالميان گشوده شد و آدم به موجود آمد و در بهشت جاي گرفت تا در مقام امن و آسودگي و ابديت جاودان که پروردگار بر او مقرر کرده بود بماند و در ناز و نعمت ، در کنار سرچشمه بقا جاي داشته باشد
اما در اين ميان يک ماهيت را نمي توان از ياد برد ، همان دم که آدم خلق شد و در کنار او و براي او همه خلقت نيز خلق شد آنگاه بود که همه چيز به وصف آمد ، يعني از نشانه هاي حيات ، ديگر وجود خالقِ قاهرِ متعال براي نوع بشر به گونه اي محدود و انساني به ادراک در آمد زيرا انسان قو? تعقل و تفکر داشت .
پيش تر گفته شد که ذات واجب الوجود و ازل به اثبات و درک نيايد مگر از روي نشانه ها و اين در خلقت انسان معنا يافت .
آري . . . عقل . . . همان که همه بنياد هستي از اوست و همه فتن? حوا براي آدمٍ ابولبشر نيز از همان جا . . . به اين مقال نيز خواهيم پرداخت .
كنون كه در چمن آمد گل از عدم به وجود بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
آدمي از سايرين بالاتر و بهتر قرار گرفت و اشرف شد . گروهي گفتند که هر آينه او در زمين فساد کند و ظلم . . . و سر انجام همه در پيشگاه قدرت خداوند سر به سجده فرو بردند . . .
اما آدم بر سر پيمان خويش نماند و نافرماني کرد و سر انجام از بهشت به هبوط رانده شد . به تعبيري از ميو? ممنوعه خورد و پيمان شکست و شد آنچه نمي بايست . . .
همه ميگويند شيطان ، حوا را قريب داد و او نيز آدم را . . .
همه مي گويند اگر آدمي از ميو? ممنوعه نمي خورد ، اينگونه بر زمين تبعيد نمي شد و رنج نمي برد . . .
همه مي گويند آدم نا فرماني کرد . . . و خداوند بر او مقرر ساخت که بر زمين برود و تا دنيا ، دنياست خود و نسل آدم تاوان اين ظلم و نا فرماني پدر را بر دوش بکشند که لَقَد خَلَقنا الاِنسانَ فيِ کَبَد .
. . .
به اعتقاد برخي فلاسفه جوهر حيات و سرچشم? همه هستي و خلقت عقل بود .
سال ها ميان عرفا و اهل طريقت با اهل شريعت بر سر اين مسئله اختلاف است که عقل برتر ست يا عشق . . . ، بي شک اين سخن صحيح است که : پاي استدلاليان چوبين بود
اما قبل از اين چه ؟، در ابتدا که هيچ نبودو فقط خدا بود و خدا کلمه بود . . . چه ؟ .
به قول آقاي پيام صالحي ، يکي از اساتيد من ، جهان به مثابه بادکنکي است که ما درون آن غوطه وريم ، جهان ما را دستي ساخته و از بيرون دستي انگشتانِ خلاقش را درون بادکنک فرو کرده و تصاويري را روي لاي? بادکنک براي ما ساخته است ،
و ما در اصل اين تصاوير را ميبينيم نه اصل را و اين تصاوير آغاز درک جهان و حرکت بر اثبات ذات واجب الوجود و قديم است . از طريق ديدن اين تصاوير و نشانه ها پي به وجود ذات مي بريم و حال آنکه اين لايه اي که ميان ما و آن حضور برتر وجود دارد ( لاي? بادکنک در اين مثال ) همان عقل برتر است .
همان که ابتدا ، واسط? ميان شعور برتر و جهان ِ محدودِ ما بود . جهان را شکل داد و از مجراي عقل برتر مراتب خلقت شکل گرفت و اين معنا اصلاَ و اساساَ با اول بودن عقل و يا عشق هيچ منافاتي ندارزد ؛ چون قبل از مراتب خلقت است ، قبل از اينکه برق عشق بيايد و زمين را بگستراند ( و اشرقت الارض به نور ربها . . . ) ، که شايد همان حرمت کلام ذات باشد که : کنت کنزا مخفيا ثم خلقه . . .
و در اين ميان ، حالا ديگر جاي عشق بود که بيايد و برقي بجهاند و جهان را از پرتو فيض ، نوراني کند و لاهوت را و عوالم را و تا ناسوت همه را بر جاي خود قرار دهد . پس ابتدا عقل برتر بود و عشق که برق غيرت بود و هم? دليل مسلماني ما . . .
. . .
گاهي توجه و ترديد در برخي معاني و نشانه ها براي ورز دادن فکر بد نيست ، مانند اينکه آيا آدم به اختيار خود از ميو? ممنوعه خورد يا تقدير چنين بود ؟
عقل برتر کجاست که ميان ما و حقيقت چراغي باشد ؟

يا علي مددي

 

مردی می آید ز خورشید . . .

Ξ یکشنبه ۲۱ مرداد, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ شخصي, مقالات |

سلامی
سیزده روز بعد از حلال ماه رجب ، در ناریخ عربی را همیشه دوست داشته و دارم ، من مسلمانم ، اما علی را نه به خاطر مسلمانیم ، که به خاطر جهانی بودنش دوست دارم ، علی در تفکر دکتر شریعتی اینگونه به کلام می آید : علی ، حقیقتی است بر گونۀ اساطیر . گروهی می نشینند و در نگاه خود اثبات می کنند که او اولین مارکسیست هستی است و گروهی آن را از آن خود می دانند . سپید جامه بر تن می کنند و یا علی گویان بر سر کوی و برزن فریاد عاشقی سر می دهند و گروهی او را سلسله جنبان تاریخ علویت میدانند . شاید از زاویۀ نگاه هر یک از آنان که به علی بنگری آن نظر درست باشد .
در تاریخ آمده است که پیامبر اسلام در معراج به طبقات آسمان و پله ، پله تا ملاقات خُدا ، در مقام و مرتبه ای جای گرفت که حضرت جبرئیل از آمدن باز ماندو در مرتبه ای بالاتر ، شیری آمد و غرشی کرد و پیامبر انگشتر خود را به عنوان صله در دهان شیر انداخت و در مرتبه ای بالاتر ، سیب برای حضرت آوردند که بخورد و او فرمود که تا این زمان تنها غذا نخورده ام و در پاسخ دستی از غیب برون آمد و نیمی از سیب را از پیامبر گرفت و در آن میوۀ بهشتی با برگزیدۀ خدا شریک شد . در روایت آمده است که آن دست ، انگشتری پیامبر را در انگشت داشت ، همان که پیامبر در دهان شیر انداخته بود و فردای آن روز آن انگشتری را در دست مولا علی دیدند . . .
چه باید گفت ؟
فَقالَ و الملاُ اَمامه : من کنت مولاه فَعَلیً مولاه ، اللهم وال من والاه و . . . و قال انا و علی من شجره واحده و سایر الناس من شجرِ شَتی . . . و زوجه ابنته سیده نساء العالمین . . . ( دعای ندبه ) و در ادامه اینکه پیامبر شهر علم و معرفت است و علی (ع) درب آن ، و آنجا که علی از مردم می خواهد که سلونی قبل ان تفقدونی ( بپرسید از من پیش از آنکه از میان شما بروم ) . علی میداند که وظیفه ای دارد ، او میداند که آمده تا حقایقی را که پیامبر از آسمان برای زمینیان می آورد را برای خاک نشینان و به زبان آنان ترجمه و بازگو کند و این کاری است بس دشوار و ظریف ، آری علی در آسمان ها در کنار برگزیده ایستاده است تا برای جهانیان بگوید ، آنچه که برای عصر ها و نسل ها لازم و کافی است . محمد(ص) از آسمان برای زمینیان می آورد و علی برای زمینیان می خواند آنچه را که به زبان آسمان هاست ، که او به منزلۀ هارون است برای موسی جز اینکه بعد از محمد( ص) دیگر پیامبری نخواهد آمد .
علی میداند . . . زره علی پشت ندارد . . . ردای پیامبر را بعد از فوت به وصیت پیامبر او به همراهی عمر برای اُویس قرنی می برد و آنجا می بیند همۀ حرمت رفاقت را در دندان شکستۀ آویس و از او می خواهد که برای امت پیامبر دعا کند . . .
در آسمان ها ماوا دارد و در زمین می کارد و درو می کند . نان می پزد و مهربان است . قضاوت می کند و بسیار زیرک است . می جنگد و دلاور است . می تازد و قوی است و همسر فاطمه است . در بیانِ حکمت و فلسفه رقیب ندارد . همانقدر سختگیر است که آهن تفتیده بر کف دست برادر می نهد و همان قدر آگاه ، که می فرماید : به تعداد انسان های روی زمین راه هست برای رسیدن به خدا .
و بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من ، چو اسیر توست اکنون ، به اسیر کن مدارا .
من کفر نگویم ، سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود .

یا علی مددی

 

عروسی وحید طلوعی !

Ξ شنبه ۲۰ مرداد, ۱۳۸۶ | → بدون نظر | ∇ بارش افکار |

شهريور ماه سال ۷۹ وحيد طلوعي قرار بود ازدواج کنه و نمي دونم چه حکمت و قسمتي بود که همسرش رو از شمال انتخاب کرده بود و خوب طبيعتاً عروسي بايد شمال مي بود . بين هم? آدم هائي که براي عروسي از کرمان به بندر انزلي مي رفتند براي من خيلي عجيب بود که آدم هائي وجود داشتند که هيچ سنخييتي با اين بشر نداشتند مثلاً يه آدمي بود که من حتي اسمش يادم
نيست و فقط يادمه که قهوه چي بود و يا يکي ديگه که نوار فروشي داشت و متاسفانه چون خانواد? اين انسان ارزشمند همه طلا
فروش بودند خيلي از آدم هايي که اومده بودند از اين تير و طايف? طلا فروش بودند که به لعنت خدا و ابليس هم نمي ارزند و البته اينم بگم که يکي از همين آدمهاي به قول من بي مصرف به من مقداري پول قرض داد که بتونم به اين سفر برم . هر کجا هست خدايا به سلامت دارش . . . ، و به اين ترتيب سفري شروع شد که همون طلا فروشي که به من پول قرض داده بود ، اسمش رو گذاشت : وقتي رفتي سفر . . . و اين دومين سفر اين گروه بود که عدد ۲ رو هم به انتهاي اين جمله اضافه کرد . . .
وقتي رفتي سفر ۲ . يادش به خير و اين نا همگوني آدمها باعث مي شد که يه چيزائي به هم بريزه مثل اعصاب من و خيلي هاي
ديگه و اين وسط يه احمقي بود که فکر مي کرد خيلي مي فهمه و قراره پيامبر باشه . . . ولي اون عروسي توي زندگي ي من بي
سابقه بود و ماندگار . بسيار رقصيديم و شادي کرديم و بعد کنار ساحل رفتيم و در تنهائي هاي خودمون براي وحيد اشک شوق
ريختيم و بدرقش کرديم با بهترين آرزو ها . . . کاري که براي خيلي هاي ديگه هم کرديم . . .
اون سفر يک هفته طول کشيد و شايد ديگه همچين تجربه اي تکرار نشه و يادم هست که تهران توي منزل مهران صادق نژاد
استراحت کرديم و شاد بوديم . . . ياد هم? آدمهايي که شايد ديگه هرگز اون ها رو نبينم به خير . . .

يا علي مددي . . .

 

غیرت . . .

Ξ شنبه ۲۰ مرداد, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ شعر, متون ( شعر و قصه ) |

فروخت نام خودش را به ننگ زانو زد
تمام غيرت جنگل ، پلنگ ، زانو زد
فقط به خاطر کوهي که دوستش مي داشت
فقط به خاطر يک مشت سنگ زانو زد
شکارچي به خودش گفت : جوخه آماده
و در مقابل او بي درنگ زانو زد
گلنگدن به سهولت کشيده شد ، آتش
گرفت سینه او بي درنگ زانو زد .

سعيد شاد
مشهد

 

صفحه بعد »

About