اخوان …
Ξ چهارشنبه ۱۴ شهریور, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ شعر, متون شنيداري |
سلامي
بعد از مدت ها دوباره تلاش خواهم كرد تا در آستانه ورود به دنياي خوش جواني و ملاقات با وحيد ناظمي به دنياي زندگان و زندگي برگردم .
آمده ام كه سر نهم . . .
آنروز را يادم هست كه بر بالا بلند صخره ها مي دويدي . . . و موهايت و چين دامنت و تنت در باد مي سوخت . . . تا كجا دويدي ؟ تا نامت را رحيلا ناميدم ؟ !!! . . .
كه هنوز يادم هست . . . ميدانم همشيه حس رفتن خواستني است . . .
اين نوشته بخشي از شعري است كه سال ها پيش براي ملاقاتي كه با يك جوان نقاش روي داد و چه زود تمام شد . . . نوشتم اما او نامش رحيلا نبود . . .
فردا ازرحيلا برايتان خواهم نوشت تا بدانيد كه . . .
من درد در رگانم حسرت در استخوانم . . .
يا علي مددي