بلا روزگاریه . . .
Ξ مرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ | → | ∇ مفردات, متون ( شعر و قصه ), بارش افکار |
داشتم درد دل یکی از عزیزانم رو می خوندم دیدم حیفه که این همه زیبائی رو شماها نخونین . . .
سلامی . . .
حواست هست وقتی با کسی حرف می زنی و هواپیما از بالای سرت رد می شود ، چه حالی می شوی؟
چند لحظه انگار همه چیز می ایستد.حتی اگر کسی هم دور و برت نباشد، باز هم مکث می کنی…حرکت نمی کنی… چشم هایت را هم حتی شاید ببندی تا تمام شدنش.تا برگشتن به زندگی. تا رفتن صدایی که اجازه نمی دهد حتی فکر کنی. نفس هم شاید یادت برود بکشی
عاشق شدن برای من این شکلی است
نفس هم یادم می ره!!!
یا علی مددی . . .
on مرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۵:۱۵ ق.ظ
آخه من چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط می تونم جمله عنوان رو کامل کنم …
بلا روزگاریه عاشقییات ……….
on مرداد ۳۱م, ۱۳۸۷ at ۷:۴۳ ق.ظ
یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب رو تماشا کردم!
خودت که میدونی….وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشه از تماشای غروب چه لذتی می بره
on شهریور ۱م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۵۰ ب.ظ
مي رنجانم طلبكار مي شوم
مي رنجم طلبكار مي شوم
خدايا مرا از اين بي نيازي نجات بده!
on شهریور ۶م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۴ ق.ظ
واقعاً نمی خوای یه مطلب جدید بنویسی؟؟؟؟
on شهریور ۱۳م, ۱۳۸۷ at ۴:۴۰ ق.ظ
salam haji man alan hendam baske ina too khiyaboon be divar shashidan khaste shodam emshab barmigardam tehran then kerman
ya ali madadi
on شهریور ۲۸م, ۱۳۸۷ at ۳:۱۹ ق.ظ
بهانه تولد محسن رحمتیان
آشنایی مان آنقدر هست که شناخته باشمت وآنقدر نیست که لذت کشف های روز به روز را برایم اندک سازد.
می خواهم بدانی که دریایی و فراموش نکنی که چقدر طالب آرامش این دریای عمیق هستم.
( تولدت مبارک )
اگه یه روز رئیس جمهورشدم امروز رو تعطیل رسمی اعلام می کنم….(:
on شهریور ۲۸م, ۱۳۸۷ at ۳:۲۰ ق.ظ
به بهانه تولد محسن رحمتیان
آشنایی مان آنقدر هست که شناخته باشمت وآنقدر نیست که لذت کشف های روز به روز را برایم اندک سازد.
می خواهم بدانی که دریایی و فراموش نکنی که چقدر طالب آرامش این دریای عمیق هستم.
( تولدت مبارک )
اگه یه روز رئیس جمهورشدم امروز رو تعطیل رسمی اعلام می کنم….(:
on مهر ۱۴م, ۱۳۸۷ at ۶:۱۱ ق.ظ
سلام
سخنگوی محسن رحمتیان صحبت می کنه(:
محسن حالش خوبه، فقط وقت نداره و به شدت درگیره.
به زودی می یاد با یه مطلب جدید….
on آبان ۲م, ۱۳۸۷ at ۱:۲۷ ق.ظ
دنیا تنها برای این است که آدم را دیوانه کند
on آبان ۱۱م, ۱۳۸۷ at ۱:۲۸ ب.ظ
پریشان کن سر زلف سیاهت, شانه اش با من
سیه زنجیـر گیسـو باز کن, دیوانـه اش با من
که میگوید که مِی, نتوان زدن بی جام و پیمانه
شـراب از لعل گلگونت بده, پِِیمانه اش با من
مگـر نشنیده ای گنجینـه در ویرانـه جـا دارد
عیان کن گنج حُسنت ای پری, ویرانه اش با من
ز سـوز عشق لیـلی در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنون ساز از عشقت مرا, افسانه اش بامن
بگفتم صیـد کردی مرغ دل نـیکـو نگهدارش
سر زلفش نشانم داد و گفتـا, لانه اش با من
ز تـرک مِی,اگر رنجید از من پیـر میخانـه
نمودم توبه زین پس رونق میخانه اش با من
مگو شمع رخ مه پیکـران پـروانـه ها دارد
تو شمع روی خود بنما بُِتــا،پروانه اش با من