درباره بیوطن
Ξ آذر ۷م, ۱۳۸۷ | → | ∇ شخصي, بدون دسته بندي |
سلامی
من نمی دونم که چرا اینقدر در مورد نوشتن و به روز کردن وبلاگ بی حوصله و شلخته ام !!!
اگه کسی میتونه به این روان آشفته من کمکی بکنه بسم الله !!!
بگذریم . . .
نشستم بیوطن رو به قلم آقای رضا امیرخانی خوندم . . .
اصلاً انتظار نداشتم که اینقدر ازسر استیصال و ناتوانی برگرده و در مورد چیزائی بنویسه که قبلاً هم ما در موردشون توی کارای قبلی خوندیم . . .
اینکه آدم یه شخصیت ثابت رو تو کاراش داشته باشه شاید بد نباشه و حتی برگرده و از له شدنش زیر دست و پای جمعیت توی ماجراش قبلی ارمیا بنویسه بازم بد نیست . . . حتی خوبه که آلابالیل والا رو هم یه جورائی از آوای البلاءُ للولاء عاریه بگیره بازم خوبه اما در مجموع خیلی کارِ ضعیف و محملی به لحاظ ادبی و تکنیک نویسندگی رمان در اومده و متاسفانه این حس و نظر وقتی تشدید می شه که آدم برگرده و یه بار دیگه شاهکار منِ او ، رو بخونه !!! قالب رمان رو تو کارای قبلی خیلی قوی تر خوندیم و فقط یه نقد دینی رو از یه نگاه مزورانه و بیمعنا ( نه بی طرف ) تو قالب یه سفر نامه از طرف یه آدم که معلوم نیست کدوم طرفیه خوندیم و حالمون بد شد . . .
آقای رضا امیر خانی ما اصلاً انتظار همچین چرندی نداشتیم حالا می خواد خوشت بیاد ، می خدا بدت بیاد . . .
اگه حس می کنی دیگه تموم شده ننویس عزیزم !!! برو سراغ همون مدیریت هات که البته اینطوری که میگن بد هم نیست .
شاد و پیروز و موفق باشی . . .
یا علی مددی . . .