درباره بیوطن

Ξ پنجشنبه ۷ آذر, ۱۳۸۷ | → بدون نظر | ∇ شخصي, بدون دسته بندي |

سلامی
من نمی دونم که چرا اینقدر در مورد نوشتن و به روز کردن وبلاگ بی حوصله و شلخته ام !!!

اگه کسی میتونه به این روان آشفته من کمکی بکنه بسم الله !!!

بگذریم . . .

نشستم بیوطن رو به قلم آقای رضا امیرخانی خوندم . . .
اصلاً انتظار نداشتم که اینقدر ازسر استیصال و ناتوانی برگرده و در مورد چیزائی بنویسه که قبلاً هم ما در موردشون توی کارای قبلی خوندیم . . .
اینکه آدم یه شخصیت ثابت رو تو کاراش داشته باشه شاید بد نباشه و حتی برگرده و از له شدنش زیر دست و پای جمعیت توی ماجراش قبلی ارمیا بنویسه بازم بد نیست . . . حتی خوبه که آلابالیل والا رو هم یه جورائی از آوای البلاءُ للولاء عاریه بگیره بازم خوبه اما در مجموع خیلی کارِ ضعیف و محملی به لحاظ ادبی و تکنیک نویسندگی رمان در اومده و متاسفانه این حس و نظر وقتی تشدید می شه که آدم برگرده و یه بار دیگه شاهکار منِ او ، رو بخونه !!! قالب رمان رو تو کارای قبلی خیلی قوی تر خوندیم و فقط یه نقد دینی رو از یه نگاه مزورانه و بیمعنا ( نه بی طرف ) تو قالب یه سفر نامه از طرف یه آدم که معلوم نیست کدوم طرفیه خوندیم و حالمون بد شد . . .

آقای رضا امیر خانی ما اصلاً انتظار همچین چرندی نداشتیم حالا می خواد خوشت بیاد ، می خدا بدت بیاد . . .

اگه حس می کنی دیگه تموم شده ننویس عزیزم !!! برو سراغ همون مدیریت هات که البته اینطوری که میگن بد هم نیست .

شاد و پیروز و موفق باشی . . .

یا علی مددی . . .

 

شاید این رشحه ای از خواب حقیقت باشد!(۲)

Ξ سه شنبه ۲۳ مرداد, ۱۳۸۶ | → ۱۲ نظر | ∇ غير شخصي, مقالات |

بعد از دیدن فیلم سکس و فلسفه محسن مخملباف داشتم بدون ارتباط با فیلم به عشق فکر می کردم “عشق در مقام اثبات یک حسه و در مقام رد یک تعریف ” ، این جمله ای بود که به ذهنم رسید . یعنی با توجه به اینکه عشق حصول یک حسه ، برای کسی اثبات می شه که حسش کنه . اما کسی که می خواد ردش کنه ؛ این به این معناست که حسش نکرده ، چون اگه حسش کرده بود دیگه ردش نمی کرد . پس برای رد کردن چیزی که حسش نکرده باید یک تعریف کلامی ارائه بده و اون تعریف رو رد کنه ! و در نهایت هم یک تعریف کلامی رو رد کنه نه یک مفهوم کلی رو !
پس اگر کسی خواست عشق رو رد کنه باید اول تعریفش کنه ، حالا پیدا کنید پرتغال فروش را !!!
به عنوان یک هم اندیشی یا یک خود آزمائی بیائید عشق رو تعریف کنید ؛ یادمون باشه که در منطق تعریف (( معَرِف باید شفاف تر از مُعَرَف باشد )) . پس از ارائه کلمات گنگ یا مترادف که خودشون نیاز به تعریف دارند اجتناب کنید . . .

دلشده علی شاه

 

عقل اول

Ξ دوشنبه ۲۲ مرداد, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ شخصي, مقالات |

بسياري از قدما و فلاسفه بر اين باورند که خلقت و آغاز حيات ابتدا از دريچه عقل رد شد و عالم خلقت از عدم به وجود روانه شد .
يعني آنچه در ابتدا بود فقط ذات واجب الوجود است و بس ، و مادامي که خلقي اتفاق نيفتاده باشد و نشانه اي و صفتي پديدار نگشته باشد ، پرداختن به اثبات و رد و حدوث و عدم و ازل و ابد کاري است في نفسه محال و نا ممکن .
حال آنکه به مصداق حديث قدسيِ کنت کنزاً مخفيا . . . در آن دم که خداوند اراده کرد که بشود ، پس شُد ، دريچه هاي رحمت به عالميان گشوده شد و آدم به موجود آمد و در بهشت جاي گرفت تا در مقام امن و آسودگي و ابديت جاودان که پروردگار بر او مقرر کرده بود بماند و در ناز و نعمت ، در کنار سرچشمه بقا جاي داشته باشد
اما در اين ميان يک ماهيت را نمي توان از ياد برد ، همان دم که آدم خلق شد و در کنار او و براي او همه خلقت نيز خلق شد آنگاه بود که همه چيز به وصف آمد ، يعني از نشانه هاي حيات ، ديگر وجود خالقِ قاهرِ متعال براي نوع بشر به گونه اي محدود و انساني به ادراک در آمد زيرا انسان قو? تعقل و تفکر داشت .
پيش تر گفته شد که ذات واجب الوجود و ازل به اثبات و درک نيايد مگر از روي نشانه ها و اين در خلقت انسان معنا يافت .
آري . . . عقل . . . همان که همه بنياد هستي از اوست و همه فتن? حوا براي آدمٍ ابولبشر نيز از همان جا . . . به اين مقال نيز خواهيم پرداخت .
كنون كه در چمن آمد گل از عدم به وجود بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
آدمي از سايرين بالاتر و بهتر قرار گرفت و اشرف شد . گروهي گفتند که هر آينه او در زمين فساد کند و ظلم . . . و سر انجام همه در پيشگاه قدرت خداوند سر به سجده فرو بردند . . .
اما آدم بر سر پيمان خويش نماند و نافرماني کرد و سر انجام از بهشت به هبوط رانده شد . به تعبيري از ميو? ممنوعه خورد و پيمان شکست و شد آنچه نمي بايست . . .
همه ميگويند شيطان ، حوا را قريب داد و او نيز آدم را . . .
همه مي گويند اگر آدمي از ميو? ممنوعه نمي خورد ، اينگونه بر زمين تبعيد نمي شد و رنج نمي برد . . .
همه مي گويند آدم نا فرماني کرد . . . و خداوند بر او مقرر ساخت که بر زمين برود و تا دنيا ، دنياست خود و نسل آدم تاوان اين ظلم و نا فرماني پدر را بر دوش بکشند که لَقَد خَلَقنا الاِنسانَ فيِ کَبَد .
. . .
به اعتقاد برخي فلاسفه جوهر حيات و سرچشم? همه هستي و خلقت عقل بود .
سال ها ميان عرفا و اهل طريقت با اهل شريعت بر سر اين مسئله اختلاف است که عقل برتر ست يا عشق . . . ، بي شک اين سخن صحيح است که : پاي استدلاليان چوبين بود
اما قبل از اين چه ؟، در ابتدا که هيچ نبودو فقط خدا بود و خدا کلمه بود . . . چه ؟ .
به قول آقاي پيام صالحي ، يکي از اساتيد من ، جهان به مثابه بادکنکي است که ما درون آن غوطه وريم ، جهان ما را دستي ساخته و از بيرون دستي انگشتانِ خلاقش را درون بادکنک فرو کرده و تصاويري را روي لاي? بادکنک براي ما ساخته است ،
و ما در اصل اين تصاوير را ميبينيم نه اصل را و اين تصاوير آغاز درک جهان و حرکت بر اثبات ذات واجب الوجود و قديم است . از طريق ديدن اين تصاوير و نشانه ها پي به وجود ذات مي بريم و حال آنکه اين لايه اي که ميان ما و آن حضور برتر وجود دارد ( لاي? بادکنک در اين مثال ) همان عقل برتر است .
همان که ابتدا ، واسط? ميان شعور برتر و جهان ِ محدودِ ما بود . جهان را شکل داد و از مجراي عقل برتر مراتب خلقت شکل گرفت و اين معنا اصلاَ و اساساَ با اول بودن عقل و يا عشق هيچ منافاتي ندارزد ؛ چون قبل از مراتب خلقت است ، قبل از اينکه برق عشق بيايد و زمين را بگستراند ( و اشرقت الارض به نور ربها . . . ) ، که شايد همان حرمت کلام ذات باشد که : کنت کنزا مخفيا ثم خلقه . . .
و در اين ميان ، حالا ديگر جاي عشق بود که بيايد و برقي بجهاند و جهان را از پرتو فيض ، نوراني کند و لاهوت را و عوالم را و تا ناسوت همه را بر جاي خود قرار دهد . پس ابتدا عقل برتر بود و عشق که برق غيرت بود و هم? دليل مسلماني ما . . .
. . .
گاهي توجه و ترديد در برخي معاني و نشانه ها براي ورز دادن فکر بد نيست ، مانند اينکه آيا آدم به اختيار خود از ميو? ممنوعه خورد يا تقدير چنين بود ؟
عقل برتر کجاست که ميان ما و حقيقت چراغي باشد ؟

يا علي مددي

 

مردی می آید ز خورشید . . .

Ξ یکشنبه ۲۱ مرداد, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ شخصي, مقالات |

سلامی
سیزده روز بعد از حلال ماه رجب ، در ناریخ عربی را همیشه دوست داشته و دارم ، من مسلمانم ، اما علی را نه به خاطر مسلمانیم ، که به خاطر جهانی بودنش دوست دارم ، علی در تفکر دکتر شریعتی اینگونه به کلام می آید : علی ، حقیقتی است بر گونۀ اساطیر . گروهی می نشینند و در نگاه خود اثبات می کنند که او اولین مارکسیست هستی است و گروهی آن را از آن خود می دانند . سپید جامه بر تن می کنند و یا علی گویان بر سر کوی و برزن فریاد عاشقی سر می دهند و گروهی او را سلسله جنبان تاریخ علویت میدانند . شاید از زاویۀ نگاه هر یک از آنان که به علی بنگری آن نظر درست باشد .
در تاریخ آمده است که پیامبر اسلام در معراج به طبقات آسمان و پله ، پله تا ملاقات خُدا ، در مقام و مرتبه ای جای گرفت که حضرت جبرئیل از آمدن باز ماندو در مرتبه ای بالاتر ، شیری آمد و غرشی کرد و پیامبر انگشتر خود را به عنوان صله در دهان شیر انداخت و در مرتبه ای بالاتر ، سیب برای حضرت آوردند که بخورد و او فرمود که تا این زمان تنها غذا نخورده ام و در پاسخ دستی از غیب برون آمد و نیمی از سیب را از پیامبر گرفت و در آن میوۀ بهشتی با برگزیدۀ خدا شریک شد . در روایت آمده است که آن دست ، انگشتری پیامبر را در انگشت داشت ، همان که پیامبر در دهان شیر انداخته بود و فردای آن روز آن انگشتری را در دست مولا علی دیدند . . .
چه باید گفت ؟
فَقالَ و الملاُ اَمامه : من کنت مولاه فَعَلیً مولاه ، اللهم وال من والاه و . . . و قال انا و علی من شجره واحده و سایر الناس من شجرِ شَتی . . . و زوجه ابنته سیده نساء العالمین . . . ( دعای ندبه ) و در ادامه اینکه پیامبر شهر علم و معرفت است و علی (ع) درب آن ، و آنجا که علی از مردم می خواهد که سلونی قبل ان تفقدونی ( بپرسید از من پیش از آنکه از میان شما بروم ) . علی میداند که وظیفه ای دارد ، او میداند که آمده تا حقایقی را که پیامبر از آسمان برای زمینیان می آورد را برای خاک نشینان و به زبان آنان ترجمه و بازگو کند و این کاری است بس دشوار و ظریف ، آری علی در آسمان ها در کنار برگزیده ایستاده است تا برای جهانیان بگوید ، آنچه که برای عصر ها و نسل ها لازم و کافی است . محمد(ص) از آسمان برای زمینیان می آورد و علی برای زمینیان می خواند آنچه را که به زبان آسمان هاست ، که او به منزلۀ هارون است برای موسی جز اینکه بعد از محمد( ص) دیگر پیامبری نخواهد آمد .
علی میداند . . . زره علی پشت ندارد . . . ردای پیامبر را بعد از فوت به وصیت پیامبر او به همراهی عمر برای اُویس قرنی می برد و آنجا می بیند همۀ حرمت رفاقت را در دندان شکستۀ آویس و از او می خواهد که برای امت پیامبر دعا کند . . .
در آسمان ها ماوا دارد و در زمین می کارد و درو می کند . نان می پزد و مهربان است . قضاوت می کند و بسیار زیرک است . می جنگد و دلاور است . می تازد و قوی است و همسر فاطمه است . در بیانِ حکمت و فلسفه رقیب ندارد . همانقدر سختگیر است که آهن تفتیده بر کف دست برادر می نهد و همان قدر آگاه ، که می فرماید : به تعداد انسان های روی زمین راه هست برای رسیدن به خدا .
و بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من ، چو اسیر توست اکنون ، به اسیر کن مدارا .
من کفر نگویم ، سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود .

یا علی مددی

 

پنجره

Ξ جمعه ۱۹ مرداد, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ شخصي, مقالات |

سلام
در ادبيات ايران زمين همواره براي ابراز احساس و بيان بسياري رموز از پنجره به عنوان يک تمثيل و يا استعاره استفاده شده است. ببينيد :
پشت دريا شهري است که در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بامها جاي کبوترهايي است که به فواره هوش بشري مي نگرند. . .
(سهراب سپهري )
و يا در جائي ديگر مي خوانيد :

من که از باز ترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم ، حرفي از جنس زمان نشنيدم . . .
. . . دوم . . . .
پنجره عنصري است که در دنياي معماري و ساختمان به عنوان يک عنصر در جداره ها مطرح مي شود ، سوراخي در جداره ها ، که براي تامين نور وتهويه بکار برده مي شود . اما هم? داستان به همين جا ختم نمي شود . . .
روزگار کودکي يادش يه خير . . . سر کلاس درس يکي از ماندگار ترين لحظات اين بود که بنشيني و از پنجره به حياط و بيرون خيره ببندي و بروي در فضاي لا يتناهيِ دنياي خيال به سير و سياحت بپردازي . . .
پنجره جائي است که درواز? عبور به دنياي نا شناخته هاست ، دنياي آرزو ها . . .
به سراغ من اگر آمدي ، براي من اي مهربان چراغ بياور و يک پنجره از آن به ازدحام کوچ? خوشبخت بنگرم . . .
اما باز در دنياي معماري ، هنرمندان معمار مي گويند ، پنجره عنصري است براي شکست مفهوم زمان و طي مکان با شکستن مفهوم زمان . بنشيني و بدون طي مکان و صرف زمان به مکان و زمان ديگري بروي ، از دورن اتاق به فضاي بيرون بنگري و هچنان که درون فضا نشسته اي ، اتفاقات و محيط بيرون را هم ببيني و اين يعني طي زمان ببين و مکان . . .
از سوي ديگر جهت گيري در ساختمان سازي بسيار اهميت دارد . . .
ساختمان را رو به سمت نور و روشني و سبزي مي سازند ، در معماري به آن افق ديد مي گويند که در چه جهت باشد و کجا باشد و از پنجره ، چه ببيني ؟
. . . سوم . . .

در معماري ايراني چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام همواره پنجره يک نماد و عنصر خاص براي ساختمان محسوب
مي شود .توجه به اين موضوع که پنجره در چه ابعادي و با چه نوع مصالحي ساخته مي شود و چگونه در سيستم کلي ساختمان سازگار مي گردد ، گونه گونيِ بسيار زيبائي به پنجره ها در معماري هاي ايراني داده است.معماري هائي که در نقاط متفاوت تغيير مي کند و در اين ميان معماري کوير بسيار جذاب ، خاص ، و دلفريب در دل کوير رخ مي نماياند . . .
قاب هاي چوبي با قاب بندي هاي خاص که با شيشه هاي رنگي پوشيده شده اند و باز شو ها در جهت عمودي ( به سمت بالا ) ايجاد فضائي کارا و بهينه در دو سوي پنجره را باعث مي شوند .
در ساعات خاصي از روز تابش آفتاب به شيشه هاي رنگي و عبور نور از اين قاب ها ، فضا را به گونه اي بسيار خيال انگيز و جذاب رنگ آميزي مي کند . . . بديع ترين و زنده ترين رفتاري که در ساعات مختلف و فصول متفاوت روز مي تواند بسيار خيال انگيز و آرام ذهن آدمي را به تلاطم وادارد .
. . . در فضاي رنگين کمان بنشيني و دل و ديده به دست باد بسپاري وبروي تا سوي بي سوي دشت و کلامي ني ، نامي ني
و در ديگر سو پنجره عنصري است که مي توان باآن به بيرون فضا سفر کرد بدون اينکه بتوان از آن بصوت فيزيکي عبور کرد ، فقط مي توان نشست و نظاره کرد .آرام گرفت و ديد که مردمان چگونه مي آيند و مي روند بدون اينکه برايشان خاري بر سر راهشان باشي . . . بدون اينکه از ديدنشان و از ديدنت به هراس بيفتند . . . ، که بگذاريد و بگذريد . . . ببينيد و دل مبنديد . . . چشم بيندازيد و دل مبازيد که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت .

يا علي مددي

 

شاید این رشحه ای از خواب حقیقت باشد!(۱)

Ξ یکشنبه ۱۴ مرداد, ۱۳۸۶ | → بدون نظر | ∇ غير شخصي, مقالات |

به نام خدا

قدما پس از بررسي تمام پرسش هاي وارد به ذهن ؛ به اين نتيجه رسيده اند که کليه سوالات موجود به نحوي اط سه پرسش سرچشمه مي گيرند ، به حصر عقلي و خارج از اين سه گروه ممکن نيست :
۱- چيستي ( ما) چيست ؟
۲- هستي (هل) آيا ؟
۳- چرايي (لِمَ) چرا ؟
در پاسخ به پرسش هاي چيستي ، منطق تعريف شکل مي گيرد که به تعريف کلامي پديد? مورد سوال مي پردازد . که اين خود مبحثي مبسوط و تخصصي در علم منطق است و از حوصل? اين جريده خارج .
روزي که به انديشيدن در تعريف پديده ها گذشت ، در انتها اين پديده را به ذهن من مبرهن ساخت که براي تعريف کلامي اشيا به صورت سلسله وار به تعريف لغات زير بنائي تر نياز است چرا که بر اساس قوانين منطقي که مترتب بر منطق تعريف است ، هميشه مُعَرِف بايد شفاف تر از مُعَرَف باشد . لذا ، همانگونه که جهت اثبات هر وجودي ، بايد از پلکان وجود بالا رفت ، تا جائي که به وجود ذاتي واجب الوجود قائل شد ؛ در تعريف نيز بايد از پلکان شفاف سازي بالا رفت و به کلمه اي رسيد که تعريف آن لغت ، زير بناي هم? تعريف ها و ملاک سنجش بسياري ارزش ها باشد . با پيش فرض اينکه مبحث وجود را پذيرفته و به هر شکل منحل کرده باشيم . و به مواضع شفاف نسبت به هستي و نيستي رسيده باشيم . اولين واژه بعد ار آن کلم? عقل است که اولين حادث از پديد? ما.راء وجودي مي باشد . و به عقيد? شخصي بنده در صورت ميسر شدن تعريف عقل ، ساير پديده ها به صورت آبشاري از اين تعريف مشتق شده و ادامه مي يابند . و توان عقلاني بودن را ملاکي براي دو نيمه کردن ارزش ها و نقسيم آن به عقلاني و غير عقلاني قرار داد .
در تعريف عقل برآيند چالش هاي فکري شخصي من به اين نتيجه منتج شد :
(( عقل آن چيز است که موجبِ بودن و تداومِ بودن مي باشد ))
اما نمونه اي از کاربرد زير بنائي عقل در تعريف به اين صورت اين : آيا تا به حال انديشيده ايد که عرفان چيست ؟ و چه چيز را دنبال مي کند ؟ و آيا تا به حال کوشيده ايد که عذفان را تعريف کنيد ؟
به زعم من ؛ عرفان شيوه ايست براي شبيه تر کردن انواعِ وجود به ذات واجب الوجود . بلافاصله پس از اين تعريف ، اين سئال در ذهنم شکل مي گيرد که : آيا در پي دگر گوني اشيا ، آيا ذات اشيا هم دچار تغير مي گردد ؟ يا دگرگوني صرفا در کم يا عوارض اتفاق مي افتد ؟ اين پرسشي است که تا کنون متکلمان و فيلسوفان به اتفاق در مورد آن به پاسخي نرسيده اند .
به عنوان مثال : ملاصدرا قائل است که ذات در دگرگوني متغيير مي گردد و مبحث حرکت جوهري مشهورِ خود را بازي مي کند . اما ابن سينا ، معتقد به عدم تغيير ذات و دگرگوني در سطح کم و عوارض ذات مي باشد .
شما چگونه فکر مي کنيد ؟

پيام صالحي

 

About