شاید این رشحه ای از خواب حقیقت باشد!(۲)

Ξ سه شنبه ۲۳ مرداد, ۱۳۸۶ | → ۱۲ نظر | ∇ غير شخصي, مقالات |

بعد از دیدن فیلم سکس و فلسفه محسن مخملباف داشتم بدون ارتباط با فیلم به عشق فکر می کردم “عشق در مقام اثبات یک حسه و در مقام رد یک تعریف ” ، این جمله ای بود که به ذهنم رسید . یعنی با توجه به اینکه عشق حصول یک حسه ، برای کسی اثبات می شه که حسش کنه . اما کسی که می خواد ردش کنه ؛ این به این معناست که حسش نکرده ، چون اگه حسش کرده بود دیگه ردش نمی کرد . پس برای رد کردن چیزی که حسش نکرده باید یک تعریف کلامی ارائه بده و اون تعریف رو رد کنه ! و در نهایت هم یک تعریف کلامی رو رد کنه نه یک مفهوم کلی رو !
پس اگر کسی خواست عشق رو رد کنه باید اول تعریفش کنه ، حالا پیدا کنید پرتغال فروش را !!!
به عنوان یک هم اندیشی یا یک خود آزمائی بیائید عشق رو تعریف کنید ؛ یادمون باشه که در منطق تعریف (( معَرِف باید شفاف تر از مُعَرَف باشد )) . پس از ارائه کلمات گنگ یا مترادف که خودشون نیاز به تعریف دارند اجتناب کنید . . .

دلشده علی شاه

 

شاید این رشحه ای از خواب حقیقت باشد!(۱)

Ξ یکشنبه ۱۴ مرداد, ۱۳۸۶ | → بدون نظر | ∇ غير شخصي, مقالات |

به نام خدا

قدما پس از بررسي تمام پرسش هاي وارد به ذهن ؛ به اين نتيجه رسيده اند که کليه سوالات موجود به نحوي اط سه پرسش سرچشمه مي گيرند ، به حصر عقلي و خارج از اين سه گروه ممکن نيست :
۱- چيستي ( ما) چيست ؟
۲- هستي (هل) آيا ؟
۳- چرايي (لِمَ) چرا ؟
در پاسخ به پرسش هاي چيستي ، منطق تعريف شکل مي گيرد که به تعريف کلامي پديد? مورد سوال مي پردازد . که اين خود مبحثي مبسوط و تخصصي در علم منطق است و از حوصل? اين جريده خارج .
روزي که به انديشيدن در تعريف پديده ها گذشت ، در انتها اين پديده را به ذهن من مبرهن ساخت که براي تعريف کلامي اشيا به صورت سلسله وار به تعريف لغات زير بنائي تر نياز است چرا که بر اساس قوانين منطقي که مترتب بر منطق تعريف است ، هميشه مُعَرِف بايد شفاف تر از مُعَرَف باشد . لذا ، همانگونه که جهت اثبات هر وجودي ، بايد از پلکان وجود بالا رفت ، تا جائي که به وجود ذاتي واجب الوجود قائل شد ؛ در تعريف نيز بايد از پلکان شفاف سازي بالا رفت و به کلمه اي رسيد که تعريف آن لغت ، زير بناي هم? تعريف ها و ملاک سنجش بسياري ارزش ها باشد . با پيش فرض اينکه مبحث وجود را پذيرفته و به هر شکل منحل کرده باشيم . و به مواضع شفاف نسبت به هستي و نيستي رسيده باشيم . اولين واژه بعد ار آن کلم? عقل است که اولين حادث از پديد? ما.راء وجودي مي باشد . و به عقيد? شخصي بنده در صورت ميسر شدن تعريف عقل ، ساير پديده ها به صورت آبشاري از اين تعريف مشتق شده و ادامه مي يابند . و توان عقلاني بودن را ملاکي براي دو نيمه کردن ارزش ها و نقسيم آن به عقلاني و غير عقلاني قرار داد .
در تعريف عقل برآيند چالش هاي فکري شخصي من به اين نتيجه منتج شد :
(( عقل آن چيز است که موجبِ بودن و تداومِ بودن مي باشد ))
اما نمونه اي از کاربرد زير بنائي عقل در تعريف به اين صورت اين : آيا تا به حال انديشيده ايد که عرفان چيست ؟ و چه چيز را دنبال مي کند ؟ و آيا تا به حال کوشيده ايد که عذفان را تعريف کنيد ؟
به زعم من ؛ عرفان شيوه ايست براي شبيه تر کردن انواعِ وجود به ذات واجب الوجود . بلافاصله پس از اين تعريف ، اين سئال در ذهنم شکل مي گيرد که : آيا در پي دگر گوني اشيا ، آيا ذات اشيا هم دچار تغير مي گردد ؟ يا دگرگوني صرفا در کم يا عوارض اتفاق مي افتد ؟ اين پرسشي است که تا کنون متکلمان و فيلسوفان به اتفاق در مورد آن به پاسخي نرسيده اند .
به عنوان مثال : ملاصدرا قائل است که ذات در دگرگوني متغيير مي گردد و مبحث حرکت جوهري مشهورِ خود را بازي مي کند . اما ابن سينا ، معتقد به عدم تغيير ذات و دگرگوني در سطح کم و عوارض ذات مي باشد .
شما چگونه فکر مي کنيد ؟

پيام صالحي

 

About