سلامی
من نمی دونم که چرا اینقدر در مورد نوشتن و به روز کردن وبلاگ بی حوصله و شلخته ام !!!
اگه کسی میتونه به این روان آشفته من کمکی بکنه بسم الله !!!
بگذریم . . .
نشستم بیوطن رو به قلم آقای رضا امیرخانی خوندم . . .
اصلاً انتظار نداشتم که اینقدر ازسر استیصال و ناتوانی برگرده و در مورد چیزائی بنویسه که قبلاً هم ما در موردشون توی کارای قبلی خوندیم . . .
اینکه آدم یه شخصیت ثابت رو تو کاراش داشته باشه شاید بد نباشه و حتی برگرده و از له شدنش زیر دست و پای جمعیت توی ماجراش قبلی ارمیا بنویسه بازم بد نیست . . . حتی خوبه که آلابالیل والا رو هم یه جورائی از آوای البلاءُ للولاء عاریه بگیره بازم خوبه اما در مجموع خیلی کارِ ضعیف و محملی به لحاظ ادبی و تکنیک نویسندگی رمان در اومده و متاسفانه این حس و نظر وقتی تشدید می شه که آدم برگرده و یه بار دیگه شاهکار منِ او ، رو بخونه !!! قالب رمان رو تو کارای قبلی خیلی قوی تر خوندیم و فقط یه نقد دینی رو از یه نگاه مزورانه و بیمعنا ( نه بی طرف ) تو قالب یه سفر نامه از طرف یه آدم که معلوم نیست کدوم طرفیه خوندیم و حالمون بد شد . . .
آقای رضا امیر خانی ما اصلاً انتظار همچین چرندی نداشتیم حالا می خواد خوشت بیاد ، می خدا بدت بیاد . . .
اگه حس می کنی دیگه تموم شده ننویس عزیزم !!! برو سراغ همون مدیریت هات که البته اینطوری که میگن بد هم نیست .
شاد و پیروز و موفق باشی . . .
یا علی مددی . . .
Ξ
دوشنبه ۲۲ مرداد, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ شخصي, مقالات |
بسياري از قدما و فلاسفه بر اين باورند که خلقت و آغاز حيات ابتدا از دريچه عقل رد شد و عالم خلقت از عدم به وجود روانه شد .
يعني آنچه در ابتدا بود فقط ذات واجب الوجود است و بس ، و مادامي که خلقي اتفاق نيفتاده باشد و نشانه اي و صفتي پديدار نگشته باشد ، پرداختن به اثبات و رد و حدوث و عدم و ازل و ابد کاري است في نفسه محال و نا ممکن .
حال آنکه به مصداق حديث قدسيِ کنت کنزاً مخفيا . . . در آن دم که خداوند اراده کرد که بشود ، پس شُد ، دريچه هاي رحمت به عالميان گشوده شد و آدم به موجود آمد و در بهشت جاي گرفت تا در مقام امن و آسودگي و ابديت جاودان که پروردگار بر او مقرر کرده بود بماند و در ناز و نعمت ، در کنار سرچشمه بقا جاي داشته باشد
اما در اين ميان يک ماهيت را نمي توان از ياد برد ، همان دم که آدم خلق شد و در کنار او و براي او همه خلقت نيز خلق شد آنگاه بود که همه چيز به وصف آمد ، يعني از نشانه هاي حيات ، ديگر وجود خالقِ قاهرِ متعال براي نوع بشر به گونه اي محدود و انساني به ادراک در آمد زيرا انسان قو? تعقل و تفکر داشت .
پيش تر گفته شد که ذات واجب الوجود و ازل به اثبات و درک نيايد مگر از روي نشانه ها و اين در خلقت انسان معنا يافت .
آري . . . عقل . . . همان که همه بنياد هستي از اوست و همه فتن? حوا براي آدمٍ ابولبشر نيز از همان جا . . . به اين مقال نيز خواهيم پرداخت .
كنون كه در چمن آمد گل از عدم به وجود بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
آدمي از سايرين بالاتر و بهتر قرار گرفت و اشرف شد . گروهي گفتند که هر آينه او در زمين فساد کند و ظلم . . . و سر انجام همه در پيشگاه قدرت خداوند سر به سجده فرو بردند . . .
اما آدم بر سر پيمان خويش نماند و نافرماني کرد و سر انجام از بهشت به هبوط رانده شد . به تعبيري از ميو? ممنوعه خورد و پيمان شکست و شد آنچه نمي بايست . . .
همه ميگويند شيطان ، حوا را قريب داد و او نيز آدم را . . .
همه مي گويند اگر آدمي از ميو? ممنوعه نمي خورد ، اينگونه بر زمين تبعيد نمي شد و رنج نمي برد . . .
همه مي گويند آدم نا فرماني کرد . . . و خداوند بر او مقرر ساخت که بر زمين برود و تا دنيا ، دنياست خود و نسل آدم تاوان اين ظلم و نا فرماني پدر را بر دوش بکشند که لَقَد خَلَقنا الاِنسانَ فيِ کَبَد .
. . .
به اعتقاد برخي فلاسفه جوهر حيات و سرچشم? همه هستي و خلقت عقل بود .
سال ها ميان عرفا و اهل طريقت با اهل شريعت بر سر اين مسئله اختلاف است که عقل برتر ست يا عشق . . . ، بي شک اين سخن صحيح است که : پاي استدلاليان چوبين بود
اما قبل از اين چه ؟، در ابتدا که هيچ نبودو فقط خدا بود و خدا کلمه بود . . . چه ؟ .
به قول آقاي پيام صالحي ، يکي از اساتيد من ، جهان به مثابه بادکنکي است که ما درون آن غوطه وريم ، جهان ما را دستي ساخته و از بيرون دستي انگشتانِ خلاقش را درون بادکنک فرو کرده و تصاويري را روي لاي? بادکنک براي ما ساخته است ،
و ما در اصل اين تصاوير را ميبينيم نه اصل را و اين تصاوير آغاز درک جهان و حرکت بر اثبات ذات واجب الوجود و قديم است . از طريق ديدن اين تصاوير و نشانه ها پي به وجود ذات مي بريم و حال آنکه اين لايه اي که ميان ما و آن حضور برتر وجود دارد ( لاي? بادکنک در اين مثال ) همان عقل برتر است .
همان که ابتدا ، واسط? ميان شعور برتر و جهان ِ محدودِ ما بود . جهان را شکل داد و از مجراي عقل برتر مراتب خلقت شکل گرفت و اين معنا اصلاَ و اساساَ با اول بودن عقل و يا عشق هيچ منافاتي ندارزد ؛ چون قبل از مراتب خلقت است ، قبل از اينکه برق عشق بيايد و زمين را بگستراند ( و اشرقت الارض به نور ربها . . . ) ، که شايد همان حرمت کلام ذات باشد که : کنت کنزا مخفيا ثم خلقه . . .
و در اين ميان ، حالا ديگر جاي عشق بود که بيايد و برقي بجهاند و جهان را از پرتو فيض ، نوراني کند و لاهوت را و عوالم را و تا ناسوت همه را بر جاي خود قرار دهد . پس ابتدا عقل برتر بود و عشق که برق غيرت بود و هم? دليل مسلماني ما . . .
. . .
گاهي توجه و ترديد در برخي معاني و نشانه ها براي ورز دادن فکر بد نيست ، مانند اينکه آيا آدم به اختيار خود از ميو? ممنوعه خورد يا تقدير چنين بود ؟
عقل برتر کجاست که ميان ما و حقيقت چراغي باشد ؟
يا علي مددي
Ξ
یکشنبه ۲۱ مرداد, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ شخصي, مقالات |
سلامی
سیزده روز بعد از حلال ماه رجب ، در ناریخ عربی را همیشه دوست داشته و دارم ، من مسلمانم ، اما علی را نه به خاطر مسلمانیم ، که به خاطر جهانی بودنش دوست دارم ، علی در تفکر دکتر شریعتی اینگونه به کلام می آید : علی ، حقیقتی است بر گونۀ اساطیر . گروهی می نشینند و در نگاه خود اثبات می کنند که او اولین مارکسیست هستی است و گروهی آن را از آن خود می دانند . سپید جامه بر تن می کنند و یا علی گویان بر سر کوی و برزن فریاد عاشقی سر می دهند و گروهی او را سلسله جنبان تاریخ علویت میدانند . شاید از زاویۀ نگاه هر یک از آنان که به علی بنگری آن نظر درست باشد .
در تاریخ آمده است که پیامبر اسلام در معراج به طبقات آسمان و پله ، پله تا ملاقات خُدا ، در مقام و مرتبه ای جای گرفت که حضرت جبرئیل از آمدن باز ماندو در مرتبه ای بالاتر ، شیری آمد و غرشی کرد و پیامبر انگشتر خود را به عنوان صله در دهان شیر انداخت و در مرتبه ای بالاتر ، سیب برای حضرت آوردند که بخورد و او فرمود که تا این زمان تنها غذا نخورده ام و در پاسخ دستی از غیب برون آمد و نیمی از سیب را از پیامبر گرفت و در آن میوۀ بهشتی با برگزیدۀ خدا شریک شد . در روایت آمده است که آن دست ، انگشتری پیامبر را در انگشت داشت ، همان که پیامبر در دهان شیر انداخته بود و فردای آن روز آن انگشتری را در دست مولا علی دیدند . . .
چه باید گفت ؟
فَقالَ و الملاُ اَمامه : من کنت مولاه فَعَلیً مولاه ، اللهم وال من والاه و . . . و قال انا و علی من شجره واحده و سایر الناس من شجرِ شَتی . . . و زوجه ابنته سیده نساء العالمین . . . ( دعای ندبه ) و در ادامه اینکه پیامبر شهر علم و معرفت است و علی (ع) درب آن ، و آنجا که علی از مردم می خواهد که سلونی قبل ان تفقدونی ( بپرسید از من پیش از آنکه از میان شما بروم ) . علی میداند که وظیفه ای دارد ، او میداند که آمده تا حقایقی را که پیامبر از آسمان برای زمینیان می آورد را برای خاک نشینان و به زبان آنان ترجمه و بازگو کند و این کاری است بس دشوار و ظریف ، آری علی در آسمان ها در کنار برگزیده ایستاده است تا برای جهانیان بگوید ، آنچه که برای عصر ها و نسل ها لازم و کافی است . محمد(ص) از آسمان برای زمینیان می آورد و علی برای زمینیان می خواند آنچه را که به زبان آسمان هاست ، که او به منزلۀ هارون است برای موسی جز اینکه بعد از محمد( ص) دیگر پیامبری نخواهد آمد .
علی میداند . . . زره علی پشت ندارد . . . ردای پیامبر را بعد از فوت به وصیت پیامبر او به همراهی عمر برای اُویس قرنی می برد و آنجا می بیند همۀ حرمت رفاقت را در دندان شکستۀ آویس و از او می خواهد که برای امت پیامبر دعا کند . . .
در آسمان ها ماوا دارد و در زمین می کارد و درو می کند . نان می پزد و مهربان است . قضاوت می کند و بسیار زیرک است . می جنگد و دلاور است . می تازد و قوی است و همسر فاطمه است . در بیانِ حکمت و فلسفه رقیب ندارد . همانقدر سختگیر است که آهن تفتیده بر کف دست برادر می نهد و همان قدر آگاه ، که می فرماید : به تعداد انسان های روی زمین راه هست برای رسیدن به خدا .
و بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من ، چو اسیر توست اکنون ، به اسیر کن مدارا .
من کفر نگویم ، سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود .
یا علی مددی
Ξ
جمعه ۱۹ مرداد, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ شخصي, مقالات |
سلام
در ادبيات ايران زمين همواره براي ابراز احساس و بيان بسياري رموز از پنجره به عنوان يک تمثيل و يا استعاره استفاده شده است. ببينيد :
پشت دريا شهري است که در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بامها جاي کبوترهايي است که به فواره هوش بشري مي نگرند. . .
(سهراب سپهري )
و يا در جائي ديگر مي خوانيد :
من که از باز ترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم ، حرفي از جنس زمان نشنيدم . . .
. . . دوم . . . .
پنجره عنصري است که در دنياي معماري و ساختمان به عنوان يک عنصر در جداره ها مطرح مي شود ، سوراخي در جداره ها ، که براي تامين نور وتهويه بکار برده مي شود . اما هم? داستان به همين جا ختم نمي شود . . .
روزگار کودکي يادش يه خير . . . سر کلاس درس يکي از ماندگار ترين لحظات اين بود که بنشيني و از پنجره به حياط و بيرون خيره ببندي و بروي در فضاي لا يتناهيِ دنياي خيال به سير و سياحت بپردازي . . .
پنجره جائي است که درواز? عبور به دنياي نا شناخته هاست ، دنياي آرزو ها . . .
به سراغ من اگر آمدي ، براي من اي مهربان چراغ بياور و يک پنجره از آن به ازدحام کوچ? خوشبخت بنگرم . . .
اما باز در دنياي معماري ، هنرمندان معمار مي گويند ، پنجره عنصري است براي شکست مفهوم زمان و طي مکان با شکستن مفهوم زمان . بنشيني و بدون طي مکان و صرف زمان به مکان و زمان ديگري بروي ، از دورن اتاق به فضاي بيرون بنگري و هچنان که درون فضا نشسته اي ، اتفاقات و محيط بيرون را هم ببيني و اين يعني طي زمان ببين و مکان . . .
از سوي ديگر جهت گيري در ساختمان سازي بسيار اهميت دارد . . .
ساختمان را رو به سمت نور و روشني و سبزي مي سازند ، در معماري به آن افق ديد مي گويند که در چه جهت باشد و کجا باشد و از پنجره ، چه ببيني ؟
. . . سوم . . .
در معماري ايراني چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام همواره پنجره يک نماد و عنصر خاص براي ساختمان محسوب
مي شود .توجه به اين موضوع که پنجره در چه ابعادي و با چه نوع مصالحي ساخته مي شود و چگونه در سيستم کلي ساختمان سازگار مي گردد ، گونه گونيِ بسيار زيبائي به پنجره ها در معماري هاي ايراني داده است.معماري هائي که در نقاط متفاوت تغيير مي کند و در اين ميان معماري کوير بسيار جذاب ، خاص ، و دلفريب در دل کوير رخ مي نماياند . . .
قاب هاي چوبي با قاب بندي هاي خاص که با شيشه هاي رنگي پوشيده شده اند و باز شو ها در جهت عمودي ( به سمت بالا ) ايجاد فضائي کارا و بهينه در دو سوي پنجره را باعث مي شوند .
در ساعات خاصي از روز تابش آفتاب به شيشه هاي رنگي و عبور نور از اين قاب ها ، فضا را به گونه اي بسيار خيال انگيز و جذاب رنگ آميزي مي کند . . . بديع ترين و زنده ترين رفتاري که در ساعات مختلف و فصول متفاوت روز مي تواند بسيار خيال انگيز و آرام ذهن آدمي را به تلاطم وادارد .
. . . در فضاي رنگين کمان بنشيني و دل و ديده به دست باد بسپاري وبروي تا سوي بي سوي دشت و کلامي ني ، نامي ني
و در ديگر سو پنجره عنصري است که مي توان باآن به بيرون فضا سفر کرد بدون اينکه بتوان از آن بصوت فيزيکي عبور کرد ، فقط مي توان نشست و نظاره کرد .آرام گرفت و ديد که مردمان چگونه مي آيند و مي روند بدون اينکه برايشان خاري بر سر راهشان باشي . . . بدون اينکه از ديدنشان و از ديدنت به هراس بيفتند . . . ، که بگذاريد و بگذريد . . . ببينيد و دل مبنديد . . . چشم بيندازيد و دل مبازيد که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت .
يا علي مددي