بلا روزگاریه . . .

Ξ شنبه ۲۶ مرداد, ۱۳۸۷ | → ۱۰ نظر | ∇ مفردات, متون ( شعر و قصه ), بارش افکار |

داشتم درد دل یکی از عزیزانم رو می خوندم دیدم حیفه که این همه زیبائی رو شماها نخونین . . .

سلامی . . .

حواست هست وقتی با کسی حرف می زنی و هواپیما از بالای سرت رد می شود ، چه حالی می شوی؟
چند لحظه انگار همه چیز می ایستد.حتی اگر کسی هم دور و برت نباشد، باز هم مکث می کنی…حرکت نمی کنی… چشم هایت را هم حتی شاید ببندی تا تمام شدنش.تا برگشتن به زندگی. تا رفتن صدایی که اجازه نمی دهد حتی فکر کنی. نفس هم شاید یادت برود بکشی
عاشق شدن برای من این شکلی است
نفس هم یادم می ره!!!
یا علی مددی . . .

 

مستند سازی

Ξ شنبه ۱۲ مرداد, ۱۳۸۷ | → بدون نظر | ∇ بارش افکار |

سلامی
این روز ها به نوعی در گنار یک گروه حرفه ای برای تولید یک مجموعه مستند گزارشی ، آموزشی در باره کشاورزی و معماری ارگانیک مشغول به کار هستم . از تمام کسانی که این مطلب رو می خونند خواهشم میکنم اگه مطلب خاصی در این مورد دارند به من ارائه کنند ، با حفظ امانت استفاده خواهم کرد .
یا علی مددی . . .

 

نشستن!!!

Ξ چهارشنبه ۲۹ خرداد, ۱۳۸۷ | → یک نظر | ∇ بارش افکار |

سلامی . . .
نمیدونم چه مدتیه که حال و احوال شماها برام عجیب بی اهمیت شده و یا البته بزار اینجوری بنویسم : حال و احوال خودم برام بی اهمیت شده !!!
اینا همش از بابت اینه که آدم یه وقتایی فکر میکنه از عالم و آدم رکب خورده و یا حرفایی از این دست !!!
اما واقعیت اینه که ما از خودمون همیشه . . . می خوریم نه از کس دیگه !!!
حالا یواش یواش داره بهم یاد میده که بیا بشین میخوام یه چیزای جدیدی یادت بدم . . .
چشم !!! به درو دیوار نمی زنم ، می خوام دوباره بشینم یه لیوان چای داغ بخورم و یه گپی در محضر استاد بزنم . . .
این وب دوباره نوشته خواهد شد . . .
یا علی مددی . . .

حالا یواش یواش دوباره روزگار داره بهم میفهمونه که بیا یه کمی بشین !!! می خوام یه چیزایی یادت بدم

 

كنون كه مست و خرابم . . .

Ξ یکشنبه ۱۱ آذر, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ بارش افکار |

سلامي
آقا اصلا هيچ لزومي نمي بينم كه مثلا اين وب نوشت ها روز به روز و مرتب نوشته بشه و قرار باشه كه حتما بنويسي كه كجا هايي و چه خبرا . . .
يعني حقيقتش من اينجوريم . . . ، واسه همينم يه جورائي حالم بد ميشه از اينكه مي بينم نمي تونم مرتب به روز بشم

 

حالا به هر حال واسة آدماي رهگذر كه اتفاقآ بد حالن و دلشون مي خواد وب گردي كنن ( مث خودم ) شايد بد نباشه . . .

حالا كه يه جورائي گرفتار غربت شدم ، اعتراف ميكنم كه دوستون دارم

يا علي مددي . . .

 

آمده ام كه سر نهم . . .

Ξ یکشنبه ۱۱ شهریور, ۱۳۸۶ | → ۵ نظر | ∇ بارش افکار |

سلامي
بعد از مدت ها دوباره تلاش خواهم كرد تا در آستانه ورود به دنياي خوش جواني و ملاقات با وحيد ناظمي به دنياي زندگان و زندگي برگردم .

آمده ام كه سر نهم . . .
آنروز را يادم هست كه بر بالا بلند صخره ها مي دويدي . . . و موهايت و چين دامنت و تنت در باد مي سوخت . . . تا كجا دويدي ؟ تا نامت را رحيلا ناميدم ؟ !!! . . .
كه هنوز يادم هست . . . ميدانم همشيه حس رفتن خواستني است . . .
اين نوشته بخشي از شعري است كه سال ها پيش براي ملاقاتي كه با يك جوان نقاش روي داد و چه زود تمام شد . . . نوشتم اما او نامش رحيلا نبود . . .
فردا ازرحيلا برايتان خواهم نوشت تا بدانيد كه . . .

من درد در رگانم حسرت در استخوانم . . .

يا علي مددي

 

دوباره !!!

Ξ دوشنبه ۲۲ مرداد, ۱۳۸۶ | → ۳ نظر | ∇ بارش افکار |

آقا من گفته بودم تهدید جدیه !!!
اما نه اونقدر ها !!!
ما سعی کردیم مطلب ها رو منظم کنیم . . .
این وسط یه سری اتفاقاتی افتاده ، از جمله اینکه نظرات دوستان متاسفانه . . . شرمنده دیگه !!!
راستش آتش که گرفت ، خشک و تر با هم می سوزد . . .
خسته شدم
یا علی مددی . . .

 

اندکی صبر . . .

Ξ دوشنبه ۲۲ مرداد, ۱۳۸۶ | → بدون نظر | ∇ بارش افکار |

سلامي
هميشه توي زندگي من برخورد هاي اتفاقي خيلي اهميت پيدا کردند و من هيچوقت نتونستم به شکلي بر روند اونها مسلط باشم .
نمي دانم . . . حال و احوالم چندان مناسب و مسلعد نيست . . .
يا علي مددي . . .

 

تهدید جدیه !!!

Ξ دوشنبه ۲۲ مرداد, ۱۳۸۶ | → بدون نظر | ∇ بارش افکار |

سلامي . . .
قراره توي اين هفته به يه شکل تقريبا ثابت و البته بهتر براي اين مجموعه نوشته ها برسيم .
بستگي به جاويد خان داره که چقدر حوصله داشته باشند اين حقير رو کمک کنند . . .

يا علي مددي . . .

 

عروسی وحید طلوعی !

Ξ شنبه ۲۰ مرداد, ۱۳۸۶ | → بدون نظر | ∇ بارش افکار |

شهريور ماه سال ۷۹ وحيد طلوعي قرار بود ازدواج کنه و نمي دونم چه حکمت و قسمتي بود که همسرش رو از شمال انتخاب کرده بود و خوب طبيعتاً عروسي بايد شمال مي بود . بين هم? آدم هائي که براي عروسي از کرمان به بندر انزلي مي رفتند براي من خيلي عجيب بود که آدم هائي وجود داشتند که هيچ سنخييتي با اين بشر نداشتند مثلاً يه آدمي بود که من حتي اسمش يادم
نيست و فقط يادمه که قهوه چي بود و يا يکي ديگه که نوار فروشي داشت و متاسفانه چون خانواد? اين انسان ارزشمند همه طلا
فروش بودند خيلي از آدم هايي که اومده بودند از اين تير و طايف? طلا فروش بودند که به لعنت خدا و ابليس هم نمي ارزند و البته اينم بگم که يکي از همين آدمهاي به قول من بي مصرف به من مقداري پول قرض داد که بتونم به اين سفر برم . هر کجا هست خدايا به سلامت دارش . . . ، و به اين ترتيب سفري شروع شد که همون طلا فروشي که به من پول قرض داده بود ، اسمش رو گذاشت : وقتي رفتي سفر . . . و اين دومين سفر اين گروه بود که عدد ۲ رو هم به انتهاي اين جمله اضافه کرد . . .
وقتي رفتي سفر ۲ . يادش به خير و اين نا همگوني آدمها باعث مي شد که يه چيزائي به هم بريزه مثل اعصاب من و خيلي هاي
ديگه و اين وسط يه احمقي بود که فکر مي کرد خيلي مي فهمه و قراره پيامبر باشه . . . ولي اون عروسي توي زندگي ي من بي
سابقه بود و ماندگار . بسيار رقصيديم و شادي کرديم و بعد کنار ساحل رفتيم و در تنهائي هاي خودمون براي وحيد اشک شوق
ريختيم و بدرقش کرديم با بهترين آرزو ها . . . کاري که براي خيلي هاي ديگه هم کرديم . . .
اون سفر يک هفته طول کشيد و شايد ديگه همچين تجربه اي تکرار نشه و يادم هست که تهران توي منزل مهران صادق نژاد
استراحت کرديم و شاد بوديم . . . ياد هم? آدمهايي که شايد ديگه هرگز اون ها رو نبينم به خير . . .

يا علي مددي . . .

 

دلیل نوشتن خاطره !!!

Ξ چهارشنبه ۱۷ مرداد, ۱۳۸۶ | → بدون نظر | ∇ بارش افکار |

سلامي
براي دليلِ نوشتن خاطرات اين چند جمله مرقوم شد .
در زندگي زماني هست که والدين فرزند را مي پرورند . . . و پس از مدتي زماني فرا مي رسد که او را از پروردن خويشتن باز مي دارند . . . ، نبايد ستيزه کرد ، ابداَ نبايد ستيزه کرد ، بايد رفت ، . . .
چه بسيارند پسراني که در برابر پدران خويش بايستند و در شامگاه زندگاني ِ خويش به طرز شگفت آوري همانند آنان شوند

( برگرفته از کتاب رفيق اعلا ، روزنه اي به زندگي فرانچسکوي قديس )

رفتن ، هميشه رفتنِ فيزيکي نيست ، مي انديشم پس هستم ، لازم است تا با کودکي هايم و گذشته ام کامل شوم و راه براي رفتن گشوده شود . . . شايد ازدواج هم مقول? قابل انديشه اي باشد . . .
کامل شدن : نگاه به درون و آنچه که گاهي تو را در خود نگه مي دارد . شايد لحظاتي را در درون خود داري که تو را از حرکت باز مي دارند و خود نمي داني . . . هميشه رجوع به خاطرات گذشته در شکل درست و آگاهان? خود ما را بر آن مي دارد که آزادانه تر راهِ پيشِ رو را گام بر داريم ، بدون اينکه در درون ، ترسي يا اندوهي از گذشت? خويش داشته باشيم .
براي همين مي نويسيم تا آزادشان کنيم و به راهِ خويش برويم .

به عون الله الملک الاعلي
محسن رحمتيان

 

صفحه بعد »

About