داشتم درد دل یکی از عزیزانم رو می خوندم دیدم حیفه که این همه زیبائی رو شماها نخونین . . .
سلامی . . .
حواست هست وقتی با کسی حرف می زنی و هواپیما از بالای سرت رد می شود ، چه حالی می شوی؟
چند لحظه انگار همه چیز می ایستد.حتی اگر کسی هم دور و برت نباشد، باز هم مکث می کنی…حرکت نمی کنی… چشم هایت را هم حتی شاید ببندی تا تمام شدنش.تا برگشتن به زندگی. تا رفتن صدایی که اجازه نمی دهد حتی فکر کنی. نفس هم شاید یادت برود بکشی
عاشق شدن برای من این شکلی است
نفس هم یادم می ره!!!
یا علی مددی . . .
. . .
نه اینکه قافیه کم بود !! نه !
در فصل تابستان . . .
غزل هم مثل دامن هر قدر کوتاه تر بهتر . . .
این شعر سروده یک انسان ارزشمند است که من نام او را به خاطر ندارم . . .
این شعر سروده من نیست !!!
فقط زیبا بود ! اینترنت بازان محترم برید بقیه شو از تو وبلاگ خودش بخونین . . .
دمتون گرم . . .
یا علی مددی . . .
و چاي . . . دغدغة عاشقانة خوبي است
براي با تو نشستن بهانة خوبي است
حياط آب زده ، تخت چوبي و من و تو . . .
چقدر بوسه !!! چه عصري ؟!!! چه خانة خوبي است . . .
قبول كن به خدا خانة شما سارا !!!
براي فاخته ها آشيانة خوبي است . . .
غروب اول آبان قشگ خواهد بود
نسيم و نم نم باران . . . ترانة خوبي است
بيا به كوچه كه فرديس شاعري بكند !!!
كه چشم تو غزل عاميانة خوبي است . . .
: كرج !!! / : سوار شو . . . /: آقا صداي ضبط اگر ؟!!!
نه خير كم نكن آقا !!! ترانة خوبي است . . .
صداي شعله ور گل نراقي و باران
فضاي ملتهب و شاعرانة خوبي است . . .
موافق نظر ماست هر چه هست عزيز
قبول كن كه زمانه ؛ زمانة خوبي است !!!
به خانه باز رسيديم و چاي مي خواهيم . . .
براي با تو نشستن ( بوسه گرفتن ) بهانة خوبي است
برای شنیدن اینجا کلیک کنید.
ابوالحسن صادقي
كرج
ديدي غزلي سرود!!!!
عاشق شده بود !!!
انگار خودش نبود !!!
عاشق شده بود !!!
افتاد ، شکست ، زير باران پوسيد !!!
آدم که نکشته بود ؟!!!!
عاشق شده بود .
شاعر ناشناس ، اگر کسي شاعر اين ابيات را مي شناسد ؛ معرفي کند تا از محضرشان فيض ببريم
يا علي مددي
فروخت نام خودش را به ننگ زانو زد
تمام غيرت جنگل ، پلنگ ، زانو زد
فقط به خاطر کوهي که دوستش مي داشت
فقط به خاطر يک مشت سنگ زانو زد
شکارچي به خودش گفت : جوخه آماده
و در مقابل او بي درنگ زانو زد
گلنگدن به سهولت کشيده شد ، آتش
گرفت سینه او بي درنگ زانو زد .
سعيد شاد
مشهد
هوا خوب بود
مردي فرياد زد : آقايان اينجا درياست ، ماهي نگيريد . . . در عرشه بانويي شنا مي كند .
آب از تنش به خون آغشته نكنيد . . .
اين تكهي دريا، از آن همان زايشگاهي است كه
حالا مي دانم
من در آن به دنيا آمده ام . . .
شايد تكه اي از خاك زايشگاه عيسا
همان فرزند خدا و كلمه و هستي . . .
و زائيده زني كه همان عرشه ، عرصه جولانگاه او بود . . .
و عرشه اي كه حالا عرصه نفسي شده
بالا نمي آيد شايسته بودن من . . .
. . .
آب به خون آغشته بود
خون مقدسي كه هيچ مردي حق نداشت در آن صيادي كند
از او بپرسيد ، برايتان خواهد گفت كه . . .
به خدا من با خواري بر سر به دنيا آمدم
از زهدان همان دختر شرقي باكره
همو كه پهنه گيتي . . .
عرصه شبهاي خجالت و خنده هاي آسماني او بود
. . . و اينگونه فالي بر ورق ذهن من نشست
كه آواره ويرانه هفت روزه عاشقي خدا شدم
و خدا كلمه اي بود و عاشق
كه اينگونه سوخت و مرا
ولي مادر نه !!!
مريم نه !!!
مقدس نه !!!
كه مگر آتش ، آتش مي سوزاند !
همان آتشي كه از هفت دريا گذر كرد و تن به آب زد
تا آمدم . . .
محسن رحمتيان
به آنها بگو که برگزيده ايستاده است ، تا طوفان آرام گيرد .
باشد که تورق اين کتاب ، در ابتداي فصلي سبز باز ايستد .
آري . . .
براستي من ايستاده ام تا اتمام روزهاي مدين براي موسي ،
و آغازي دوباره در هواي تور . . .
چرا که عمري است ، آتشي را به ياد مي آورم .
پيام صالحي
سلطان ولد ، فرزند مولانا، به دنبال شمس ( در اولين مرتب? سفر شمس از نزد مولانا ) کو به کو سفر کرد تا شمس را يافت و به مولانا خبر رسيد که شمس در راه بازگشت به نزد مولانا است . . .
مولانا چنين سرود:
آب زنيد راه را هين که نگار مي?رسد
مژده دهيد باغ را بوي بهار مي?رسد
راه دهيد يار را آن مه ده چهار را
کز رخ نور بخش او بوي نثار مي رسد
چاک شدست آسمان غلغله ايست در جهان
عنبر و مشک مي?دمد سنجق يار مي?رسد
رونق باغ مي?رسد چشم و چراغ مي?رسد
غم به کناره مي?رود مه به کنار مي?رسد
تير روانه مي?رود سوي نشانه مي?رود
ما چه نشسته?ايم پس شه ز شکار مي?رسد
در تاريخ آمده است که سلطان ولد،شمس را بر اسب سوار مي کند و خود پاي پياده افسار اسب را در دست مي گيرد و تمام راه را پياده مي آيد ،
باغ سلام مي?کند سرو قيام مي?کند
سبزه پياده مي?رود غنچه سوار مي?رسد
خلوتيان آسمان تا چه شراب مي?خورند
روح خراب و مست شد، عقل خمار مي?رسد
چون برسي به کوي ما ، خامشي است خوي ما
زان که ز گفت و گوي ما ، گرد و غبار مي?رسد
يا علي مددي . . .
من که نه مي دانم چيست ، و نه ميدانم کيست ،
در چهار جهت جغرافيائي برايش دست تکان مي دهم
و اگر کسي پرسيد . . .
پشه هاي پشت طوري را بهانه مي کنم .
اگه شما شاعر اين شعر رو پيدا کرديد و يا مي شناسيد معرفي کنيد تا از حضورشان بيشتر فيض ببريم
يا علي مددي
نشت ، کلاه از سر برداشت ، به مهر نگاهي انداخت , حرم آتش لهيب به نگاهش مي انداخت . سبيلهاي سفيدش نشان سالهاي دوري بود که توي دامنه هاي سبلان تاخته بود و روايت عاشقان اين ديار را به آواز فرياد زده بود . به آتش خيره ماند . صداي شيه? اسب و صحرا و شبهاي دامنه هاي سبلان و جرق? سم اسبي که هم? نشان عاشقي او بود
غزال اسب را رها کرد و کنار پير مرد سربند از سر گشود . . . ، در نگاه پير مرد چيزي به احساس پدرانه اش چنگال زد . . . قطره اشکي در اعماق نگاهش ماندو گُرخيد ، ترسيد که بماندو تاب نياورد ، تلاقي نگاه دو عاشق را . مرد دامنه هاي سبلان و هم? دليل عاشقي او ، غزال . نبايد بماند ، مي دانست که نگاهش تابِ نگاهِ عاشيق حيدر را ندارد .
اُف به حال غريب شما جوان ها . . . مادرت تاب نمي آورد دختر ، در خانه بمان و مکتب خانه را بچرخان ، به سبلان مرو . . . اولورَم . . .
زمستان که برود ، بهار آمده است ، آواز قناري در آوازِ غزال و پنجر? باز که تمام دليل مسلمانيِ غزال بود ، همين و تمام . به خود که آمد از خواب برخواسته بود و چره در چهر? آب زلال نهاده ، بعد از رفتنِ ياشارِ پير که زماني مردِ خانم آغا بود ، سفره را در سرسرا مي انداختند . بانو خواسته بود . خانم آغا مي آمد سفره مي انداخت و بر مي داشت . بانو تنها ، نگاه بود و غزال دليلِ ماندن او . . . بعد از صبحانه بايد به مکتب مي رفت ، پنجره باز بود ، نرفت ، ماند و خواست که شاگرد را به اتاق او بياورند ؛ از حالا همين جا مکتب باشد . خانم آغا نگاهي به بانو انداخت ،
بوي شراب مي زند ، خربزه در دهان مکن . . .
سرسرا خالي بود و تالار به اتاق غزال مي رسيد . طولي نکشيد تا پسرک را آوردند به مکتب .
از در درآمدي و من از خود به در شدم .
نشست کلاه از سر برداشت ، به مهر نگاهي انداخت . . . غزال سر بند از سر گشوده بود و موي در باد شانه مي زد . استاد شما مو شانه مي زنيد . رخصت بدهيد مي روم لختي ديگر مي آيم . . . ؛ بمان ، بايد به کارگاه ديده شويم ، بايد بياموزي که چگونه بنگري ، هر گاه که آموختي في الحال استادي تمام شده اي ، بي اندکي کاستي . نگاه بايد نافذ و مهربان و پر جذبه باشد . . . نگاه بايد به بزرگي آسمان ببيندو به کوتاهي لحظه اي که زخم? سم اسب ، جرق? سنگ را و لهيب آتش ، دامنِ پروانه را . . . دانستي ؟!!!!
. . .
پسرک بر جايش نبود ،
. . . خانم آغا ؟!!! بگوئيد پسرک بياد ، پسرک در تالار نبود ، خانم آغا ؟!!! بگوئيد پسرک بيايد ، پسرک در سرسرا نبود . . . بگوئيد بيايد ، مي مانم تا بيايد ، بايد بياموزد رسم نگاه را .اولورم .
. . . حالا دو زمستان است که سفره را در اتاق غزال پهن مي کنند و خانم آغا تاب و توان ندارد . غزال از پنجر? باز ، باغ را مي نگرد ، گفته است که مي ماند تا پسرک بيايد ، گفته مي ماند تا نگاه تاب بياورد .
زمستان آن سال چنين برفي را به ياد نداشت . آسمان بار امانت نتوانست کشيد . . . پير مرد مُرد و غزال را براي دامنه هاي سبلان به يادگار گذاشت . اما غزال مانده بود . . . هر صبح از خواب بر مي خواست ، سازِ عاشقي ساز مي کرد و بر دشت هاي سبلان مي آموخت راه و رسم عاشقي را . . .
آنروز را يادم هست که شيون خانم آغا ، خبر از روزگاري ديگر براي غزال آورد . . . بانو رفت و هم? نگاه مهربانش را به غزال بخشيد . . . حالا چه کند با اين تنهائي . سابق بر اين بانو را در کنار داشت ، هم? تاب و توانش براي رفتن به راهي که خود هم پايان آن را نمي دانست .
مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست.
که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم . . . ،
آن روز را يادت هست ؟، برخاست ، سر بند از سر گشود که شانه اي بر موئي و سلامي بر باد و نگاهي .
ديدم که ديگر جوان نبود . . .
مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم ؟!!!!
از اتاق بيرون زد . گله رميده بود . اسب را زين کرد و هي زد . . . خورشيد بر ميان? آسمان بوسه نزده بود که گله بر کنار? دامنه هاي سبلان آرام به چَرا بود .
. . . ايستاده بودم با عاشيق در دست و زمزمه اي که آرام ، مرا به خود مي خواند ؛ . . .
مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگر گوش? مردم دادم .
و مي خواندم . . .
. . . به دو زلف يار دادم دل بي قرار خود را ،
چه کنم سياه کردم همه روزگار خود را ،
شبي ار به دستم افتد سر زلف يار خود باز ،
همه مو به مو بگويم غم بي شمار خود را . . .
دامن? سبلان هنوز همان است که بود ، همان دشت ها و همان صورت آنسوي دره انگار صدائي غزال را به خود مي خواند؛
برقي بجهانيد و بر اسب هي زد . . . جواني بود در آنسوي دره با سازي در دست و نغمه اي بر لب . . . ،
به دو زلف يار دادم دل بي قرار خود را ،
چه کنم سياه کردم همه روزگار خود را . . . ،
حالا دانست که او بايد مي آمده به اين دامنه تا بياموزد نگاه را . . . از چشمان جواني که چشمانش حالا ديگر سوئي نداشت . . . پسرک بود که حالا ايستاده بود با عاشيقي در دست و صورتي که چشم در آن نبود . . .
شبي ار به دستم افتد سر زلف يار خود باز ،
همه مو به مو بگويم غم بي شمار خود را .
يا علي مددي . . .
صفحه بعد »