. . .
نه اینکه قافیه کم بود !! نه !
در فصل تابستان . . .
غزل هم مثل دامن هر قدر کوتاه تر بهتر . . .
این شعر سروده یک انسان ارزشمند است که من نام او را به خاطر ندارم . . .
این شعر سروده من نیست !!!
فقط زیبا بود ! اینترنت بازان محترم برید بقیه شو از تو وبلاگ خودش بخونین . . .
دمتون گرم . . .
یا علی مددی . . .
و چاي . . . دغدغة عاشقانة خوبي است
براي با تو نشستن بهانة خوبي است
حياط آب زده ، تخت چوبي و من و تو . . .
چقدر بوسه !!! چه عصري ؟!!! چه خانة خوبي است . . .
قبول كن به خدا خانة شما سارا !!!
براي فاخته ها آشيانة خوبي است . . .
غروب اول آبان قشگ خواهد بود
نسيم و نم نم باران . . . ترانة خوبي است
بيا به كوچه كه فرديس شاعري بكند !!!
كه چشم تو غزل عاميانة خوبي است . . .
: كرج !!! / : سوار شو . . . /: آقا صداي ضبط اگر ؟!!!
نه خير كم نكن آقا !!! ترانة خوبي است . . .
صداي شعله ور گل نراقي و باران
فضاي ملتهب و شاعرانة خوبي است . . .
موافق نظر ماست هر چه هست عزيز
قبول كن كه زمانه ؛ زمانة خوبي است !!!
به خانه باز رسيديم و چاي مي خواهيم . . .
براي با تو نشستن ( بوسه گرفتن ) بهانة خوبي است
برای شنیدن اینجا کلیک کنید.
ابوالحسن صادقي
كرج
ديدي غزلي سرود!!!!
عاشق شده بود !!!
انگار خودش نبود !!!
عاشق شده بود !!!
افتاد ، شکست ، زير باران پوسيد !!!
آدم که نکشته بود ؟!!!!
عاشق شده بود .
شاعر ناشناس ، اگر کسي شاعر اين ابيات را مي شناسد ؛ معرفي کند تا از محضرشان فيض ببريم
يا علي مددي
فروخت نام خودش را به ننگ زانو زد
تمام غيرت جنگل ، پلنگ ، زانو زد
فقط به خاطر کوهي که دوستش مي داشت
فقط به خاطر يک مشت سنگ زانو زد
شکارچي به خودش گفت : جوخه آماده
و در مقابل او بي درنگ زانو زد
گلنگدن به سهولت کشيده شد ، آتش
گرفت سینه او بي درنگ زانو زد .
سعيد شاد
مشهد
هوا خوب بود
مردي فرياد زد : آقايان اينجا درياست ، ماهي نگيريد . . . در عرشه بانويي شنا مي كند .
آب از تنش به خون آغشته نكنيد . . .
اين تكهي دريا، از آن همان زايشگاهي است كه
حالا مي دانم
من در آن به دنيا آمده ام . . .
شايد تكه اي از خاك زايشگاه عيسا
همان فرزند خدا و كلمه و هستي . . .
و زائيده زني كه همان عرشه ، عرصه جولانگاه او بود . . .
و عرشه اي كه حالا عرصه نفسي شده
بالا نمي آيد شايسته بودن من . . .
. . .
آب به خون آغشته بود
خون مقدسي كه هيچ مردي حق نداشت در آن صيادي كند
از او بپرسيد ، برايتان خواهد گفت كه . . .
به خدا من با خواري بر سر به دنيا آمدم
از زهدان همان دختر شرقي باكره
همو كه پهنه گيتي . . .
عرصه شبهاي خجالت و خنده هاي آسماني او بود
. . . و اينگونه فالي بر ورق ذهن من نشست
كه آواره ويرانه هفت روزه عاشقي خدا شدم
و خدا كلمه اي بود و عاشق
كه اينگونه سوخت و مرا
ولي مادر نه !!!
مريم نه !!!
مقدس نه !!!
كه مگر آتش ، آتش مي سوزاند !
همان آتشي كه از هفت دريا گذر كرد و تن به آب زد
تا آمدم . . .
محسن رحمتيان
به آنها بگو که برگزيده ايستاده است ، تا طوفان آرام گيرد .
باشد که تورق اين کتاب ، در ابتداي فصلي سبز باز ايستد .
آري . . .
براستي من ايستاده ام تا اتمام روزهاي مدين براي موسي ،
و آغازي دوباره در هواي تور . . .
چرا که عمري است ، آتشي را به ياد مي آورم .
پيام صالحي
سلطان ولد ، فرزند مولانا، به دنبال شمس ( در اولين مرتب? سفر شمس از نزد مولانا ) کو به کو سفر کرد تا شمس را يافت و به مولانا خبر رسيد که شمس در راه بازگشت به نزد مولانا است . . .
مولانا چنين سرود:
آب زنيد راه را هين که نگار مي?رسد
مژده دهيد باغ را بوي بهار مي?رسد
راه دهيد يار را آن مه ده چهار را
کز رخ نور بخش او بوي نثار مي رسد
چاک شدست آسمان غلغله ايست در جهان
عنبر و مشک مي?دمد سنجق يار مي?رسد
رونق باغ مي?رسد چشم و چراغ مي?رسد
غم به کناره مي?رود مه به کنار مي?رسد
تير روانه مي?رود سوي نشانه مي?رود
ما چه نشسته?ايم پس شه ز شکار مي?رسد
در تاريخ آمده است که سلطان ولد،شمس را بر اسب سوار مي کند و خود پاي پياده افسار اسب را در دست مي گيرد و تمام راه را پياده مي آيد ،
باغ سلام مي?کند سرو قيام مي?کند
سبزه پياده مي?رود غنچه سوار مي?رسد
خلوتيان آسمان تا چه شراب مي?خورند
روح خراب و مست شد، عقل خمار مي?رسد
چون برسي به کوي ما ، خامشي است خوي ما
زان که ز گفت و گوي ما ، گرد و غبار مي?رسد
يا علي مددي . . .
من که نه مي دانم چيست ، و نه ميدانم کيست ،
در چهار جهت جغرافيائي برايش دست تکان مي دهم
و اگر کسي پرسيد . . .
پشه هاي پشت طوري را بهانه مي کنم .
اگه شما شاعر اين شعر رو پيدا کرديد و يا مي شناسيد معرفي کنيد تا از حضورشان بيشتر فيض ببريم
يا علي مددي
شمس بعد از مدتي که در کنار مولانا ماند به دليل اذيت و آذار مردمان کوچه و بازار ، از شهر و ديار مولانا رفت و او را در غم هجران خود گذاشت . مولانا گروهي را به رهبري سلطان ولد، فرزند خود ، به سوي شمس فرستاد و چنين سرود :
برويد اي حريفان بِکِشيد يار ما را
به من آوريد آخر صنم گريز پا را
به ترانه هاي شيرين، به بهانه هاي زرين
بکشيد سوي خانه ، مهِ خوبِ خوش لقا را
شمس بر مولانا ايرادي روا مي داشت که وي ( مولانا ) دو صفت از صفات خداوند را ندارد . . . خشم و مکر ، و مولانا نيز در اين باب چنين مي سرايد :
وگر او به وعده گويد که دمي دگر بيايم
همه وعده مکر باشد ، بفريبد او شما را
دم سخت گرم دارد که به جادوي و افسون
بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را
به مبارکي و شادي چو نگار من در آيد
بنشين نظاره مي کن تو عجايب خدا را
چو جمال او بتابد ، چه بود جمال خوبان
که رخ چو آفتابش بکشد چراغ ها را
برو اي دل سبک رو به يمن ، به دلبر من
برسان سلام و خدمت ، تو عقيق بي بها را .
يا علي مددي