غزال . . .

Ξ دوشنبه ۱۵ مرداد, ۱۳۸۶ | → بدون نظر | ∇ قصه, متون ( شعر و قصه ) |

نشت ، کلاه از سر برداشت ، به مهر نگاهي انداخت , حرم آتش لهيب به نگاهش مي انداخت . سبيلهاي سفيدش نشان سالهاي دوري بود که توي دامنه هاي سبلان تاخته بود و روايت عاشقان اين ديار را به آواز فرياد زده بود . به آتش خيره ماند . صداي شيه? اسب و صحرا و شبهاي دامنه هاي سبلان و جرق? سم اسبي که هم? نشان عاشقي او بود
غزال اسب را رها کرد و کنار پير مرد سربند از سر گشود . . . ، در نگاه پير مرد چيزي به احساس پدرانه اش چنگال زد . . . قطره اشکي در اعماق نگاهش ماندو گُرخيد ، ترسيد که بماندو تاب نياورد ، تلاقي نگاه دو عاشق را . مرد دامنه هاي سبلان و هم? دليل عاشقي او ، غزال . نبايد بماند ، مي دانست که نگاهش تابِ نگاهِ عاشيق حيدر را ندارد .
اُف به حال غريب شما جوان ها . . . مادرت تاب نمي آورد دختر ، در خانه بمان و مکتب خانه را بچرخان ، به سبلان مرو . . . اولورَم . . .
زمستان که برود ، بهار آمده است ، آواز قناري در آوازِ غزال و پنجر? باز که تمام دليل مسلمانيِ غزال بود ، همين و تمام . به خود که آمد از خواب برخواسته بود و چره در چهر? آب زلال نهاده ، بعد از رفتنِ ياشارِ پير که زماني مردِ خانم آغا بود ، سفره را در سرسرا مي انداختند . بانو خواسته بود . خانم آغا مي آمد سفره مي انداخت و بر مي داشت . بانو تنها ، نگاه بود و غزال دليلِ ماندن او . . . بعد از صبحانه بايد به مکتب مي رفت ، پنجره باز بود ، نرفت ، ماند و خواست که شاگرد را به اتاق او بياورند ؛ از حالا همين جا مکتب باشد . خانم آغا نگاهي به بانو انداخت ،
بوي شراب مي زند ، خربزه در دهان مکن . . .
سرسرا خالي بود و تالار به اتاق غزال مي رسيد . طولي نکشيد تا پسرک را آوردند به مکتب .
از در درآمدي و من از خود به در شدم .
نشست کلاه از سر برداشت ، به مهر نگاهي انداخت . . . غزال سر بند از سر گشوده بود و موي در باد شانه مي زد . استاد شما مو شانه مي زنيد . رخصت بدهيد مي روم لختي ديگر مي آيم . . . ؛ بمان ، بايد به کارگاه ديده شويم ، بايد بياموزي که چگونه بنگري ، هر گاه که آموختي في الحال استادي تمام شده اي ، بي اندکي کاستي . نگاه بايد نافذ و مهربان و پر جذبه باشد . . . نگاه بايد به بزرگي آسمان ببيندو به کوتاهي لحظه اي که زخم? سم اسب ، جرق? سنگ را و لهيب آتش ، دامنِ پروانه را . . . دانستي ؟!!!!
. . .
پسرک بر جايش نبود ،
. . . خانم آغا ؟!!! بگوئيد پسرک بياد ، پسرک در تالار نبود ، خانم آغا ؟!!! بگوئيد پسرک بيايد ، پسرک در سرسرا نبود . . . بگوئيد بيايد ، مي مانم تا بيايد ، بايد بياموزد رسم نگاه را .اولورم .
. . . حالا دو زمستان است که سفره را در اتاق غزال پهن مي کنند و خانم آغا تاب و توان ندارد . غزال از پنجر? باز ، باغ را مي نگرد ، گفته است که مي ماند تا پسرک بيايد ، گفته مي ماند تا نگاه تاب بياورد .
زمستان آن سال چنين برفي را به ياد نداشت . آسمان بار امانت نتوانست کشيد . . . پير مرد مُرد و غزال را براي دامنه هاي سبلان به يادگار گذاشت . اما غزال مانده بود . . . هر صبح از خواب بر مي خواست ، سازِ عاشقي ساز مي کرد و بر دشت هاي سبلان مي آموخت راه و رسم عاشقي را . . .
آنروز را يادم هست که شيون خانم آغا ، خبر از روزگاري ديگر براي غزال آورد . . . بانو رفت و هم? نگاه مهربانش را به غزال بخشيد . . . حالا چه کند با اين تنهائي . سابق بر اين بانو را در کنار داشت ، هم? تاب و توانش براي رفتن به راهي که خود هم پايان آن را نمي دانست .
مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست.
که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم . . . ،
آن روز را يادت هست ؟، برخاست ، سر بند از سر گشود که شانه اي بر موئي و سلامي بر باد و نگاهي .
ديدم که ديگر جوان نبود . . .
مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم ؟!!!!
از اتاق بيرون زد . گله رميده بود . اسب را زين کرد و هي زد . . . خورشيد بر ميان? آسمان بوسه نزده بود که گله بر کنار? دامنه هاي سبلان آرام به چَرا بود .
. . . ايستاده بودم با عاشيق در دست و زمزمه اي که آرام ، مرا به خود مي خواند ؛ . . .
مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگر گوش? مردم دادم .
و مي خواندم . . .
. . . به دو زلف يار دادم دل بي قرار خود را ،
چه کنم سياه کردم همه روزگار خود را ،
شبي ار به دستم افتد سر زلف يار خود باز ،
همه مو به مو بگويم غم بي شمار خود را . . .
دامن? سبلان هنوز همان است که بود ، همان دشت ها و همان صورت آنسوي دره انگار صدائي غزال را به خود مي خواند؛
برقي بجهانيد و بر اسب هي زد . . . جواني بود در آنسوي دره با سازي در دست و نغمه اي بر لب . . . ،
به دو زلف يار دادم دل بي قرار خود را ،
چه کنم سياه کردم همه روزگار خود را . . . ،
حالا دانست که او بايد مي آمده به اين دامنه تا بياموزد نگاه را . . . از چشمان جواني که چشمانش حالا ديگر سوئي نداشت . . . پسرک بود که حالا ايستاده بود با عاشيقي در دست و صورتي که چشم در آن نبود . . .
شبي ار به دستم افتد سر زلف يار خود باز ،
همه مو به مو بگويم غم بي شمار خود را .

يا علي مددي . . .

 

About