تعبیر خواب

Ξ پنجشنبه ۲۱ آذر, ۱۳۸۷ | → ۴ نظر | ∇ بدون دسته بندي |

سلامی
مدتیه که دنبال کسی می گردم که بتونه همچین درست و حسابی یه خواب رو برام تعبیر کنه !

اینکه چقدر به این مقوله اعتقاد دارم امری است الاحده !!!

اگه بلدین یه آدرسی . . . ایمیلی . . . چیزی بدین ارتباطی بگیریم

یا علی مددی. . .

 

درباره بیوطن

Ξ پنجشنبه ۷ آذر, ۱۳۸۷ | → بدون نظر | ∇ شخصي, بدون دسته بندي |

سلامی
من نمی دونم که چرا اینقدر در مورد نوشتن و به روز کردن وبلاگ بی حوصله و شلخته ام !!!

اگه کسی میتونه به این روان آشفته من کمکی بکنه بسم الله !!!

بگذریم . . .

نشستم بیوطن رو به قلم آقای رضا امیرخانی خوندم . . .
اصلاً انتظار نداشتم که اینقدر ازسر استیصال و ناتوانی برگرده و در مورد چیزائی بنویسه که قبلاً هم ما در موردشون توی کارای قبلی خوندیم . . .
اینکه آدم یه شخصیت ثابت رو تو کاراش داشته باشه شاید بد نباشه و حتی برگرده و از له شدنش زیر دست و پای جمعیت توی ماجراش قبلی ارمیا بنویسه بازم بد نیست . . . حتی خوبه که آلابالیل والا رو هم یه جورائی از آوای البلاءُ للولاء عاریه بگیره بازم خوبه اما در مجموع خیلی کارِ ضعیف و محملی به لحاظ ادبی و تکنیک نویسندگی رمان در اومده و متاسفانه این حس و نظر وقتی تشدید می شه که آدم برگرده و یه بار دیگه شاهکار منِ او ، رو بخونه !!! قالب رمان رو تو کارای قبلی خیلی قوی تر خوندیم و فقط یه نقد دینی رو از یه نگاه مزورانه و بیمعنا ( نه بی طرف ) تو قالب یه سفر نامه از طرف یه آدم که معلوم نیست کدوم طرفیه خوندیم و حالمون بد شد . . .

آقای رضا امیر خانی ما اصلاً انتظار همچین چرندی نداشتیم حالا می خواد خوشت بیاد ، می خدا بدت بیاد . . .

اگه حس می کنی دیگه تموم شده ننویس عزیزم !!! برو سراغ همون مدیریت هات که البته اینطوری که میگن بد هم نیست .

شاد و پیروز و موفق باشی . . .

یا علی مددی . . .

 

حل يك معادله. . .

Ξ چهارشنبه ۱۴ آذر, ۱۳۸۶ | → ۲ نظر | ∇ بدون دسته بندي |

يه كمي تمرين فكري . . .
هميشه يك معادله قراره از اول به آخر حل بشه؟
هميشه آدمهابه خاطر اينكه نمي دونستن كه دارند چه كار مي كنند بايد مواخذه بشن؟
ميشه گاهي اوقات يك معادله رو از آخر به اول حل كرد !!!
ميشه نشست و با ديد واقعي همة داشته ها رو ريخت روي ميزو تكه پاره كرد و دوباره سر هم كرد و ديد كه حالا چي ؟!!!
. . .
بايد نشست و از حالا دوباره برنامة سالهاي بقي ماندة عمر كه البته چندان هم زياد نيستند رو دوباره نوشت و محكم براشون ايستاد  . . .

مي خواي چيكار كني ؟!!!

يا علي مددي . . .

 

برای جاوید مومنی

Ξ سه شنبه ۸ آبان, ۱۳۸۶ | → ۳ نظر | ∇ بدون دسته بندي |

آقا باور کنین خودم سورپریز شدم . . .
راستش من یه ۴۵ روزی بی خیال این وبلاگه بودم حالا اومدم یهو دیدم اصلا طرحش عوض شده
بابا جاوید . . . تو دیگه کی هستی !!!
بابا تو دیگه کی هستی !!!!
بابا تو دیگه کی هستی !!!
بابا تو دیگه !!!

نوکرتم . . .         
یا علی مددی          

 

به آفتای سلامی دوباره خواهم داد.

Ξ سه شنبه ۸ آبان, ۱۳۸۶ | → یک نظر | ∇ بدون دسته بندي |

 به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد . . .

روز ها از پی هم آمدند و رفتند . . .
تاریخ شمسی آن روز یادم نیست اما یادم هست که چهار شنبه شبی بود و پیام صالحی مانند روال همیشه از بم آمد و در لابی هتل پارس در کرمان ملاقات دیگری میان ما اتفاق افتاد . . . مانند همیشه نشستیم ، قهوه اسپرسو خوردیم و در بارۀ همه چیز حرف زدیم اما آنشب اتفاقی دیگر هم در میانه بود . . .
انگار که دو تکه چوب از میان بازوانمان در امتداد افق ما را به صلیب کشیده باشد .
پیام : ما ازدواج کردیم !!! . . . همین و تمام . . .
من هم با همۀ توان بازیگری به میدان آمدم و محکم گفتم : مبارکه . . . همین
. . .
به خانه می آمد ، به کیف و با کلاهی که در هوا بود . . .
چیزی دزدیدی ؟ ، پدرش پرسید .
دعوا کردی باز؟، مادرش گفت . . .
و برادرش کیفش را جستجو می کرد به دنبال چیزی که در دل داشت . . .
و تنها مادر بزرگش دید شاخه گل سرخی را در دست فشردۀ کتاب هندسه اش و خندید . . .

حالش خوب نبود نمی دانست چرا ، فقط انتظار چنین اتفاقی را نداشت ، چه ارتباطی به او داشت را فقط خدا می دانست چون حتی خودش هم نمی دانست چرا چنین احساس تنهائی می کرد . . . روز های پایان هفته در تنهائی و یاس سپری شد .
و سرانجام مشاجره های لفظی شدید با کسانی که دوستشان می داشت و جمعۀ سیاه از را رسید . . .شب با امین قراری تماس گرفت و از او خواست تا در محل کارش شغلی هم به او بدهد . . . صبح شنبه ۶ صبح سد خاتم الانبیاء راین . . . سیگار دلهره. . . تنهائی و دوشنبه شب که خبر مرگ بابک دبستانی رسید ، چشمی به خون آبه باز کردن و غرق در آه بستن میان آتش و خون و چرا ها به کرمان بازگشتم . . . شنبه، یکشنبه ، و دوشنبه حرکت برای حضور در پروژۀ سینمائی باور به کارگردانی مسعود اشجعی .
فیلمبرداری علیرضا زرین دست و صدابرداری اسحق خانزداری و گروهی دستیار که از تهران آمده بودند. . .
و گوئی این ها همه مصداق داشت .
فان مع العسر یسرا . . . ان مع العسر یسرا . . .

آقا اون شعره ما ل ما نبود شاعرش رو پیام صالحی می شناسه . . .
یا علی مددی                          

 

گنگِ خواب دیده !!!

Ξ سه شنبه ۳۰ مرداد, ۱۳۸۶ | → ۶ نظر | ∇ بدون دسته بندي |

حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است . . .

راستش چند روز پیش به دلیل یک اتفاق ساده چند لحظهای فرصت داد تا در یک فضای توهم آلوده به دنیایی بروم که شاید بشود نام خلصه قبل از مرگ بر آن نهاد . . . جائی که دیگر تقریبا مطمئن بودم که لحظۀ رفتن رسیده و بعد از اینکه قبول کردم که دارم خفه می شوم و مرگ دارد اتفاق می افتد ، نوع و جنس ترس عوض شد . . .
بعد از سال ها ناگهان به یاد روزی افتادم که در کلاس چهارم دبستان به مدرسه می رفتم بی اینکه مشقی نوشته باشم و از قضا کشیده ای هم از ناظم مدرسه دریافت کردم .
نمی دانم که اگر بر نمی گشتم چه می شد ؟!!!
نمی دانم که آیا این احساس دوباره تکرار خواهد شد یا نه ؟!!!
ترس در لحظۀ مرگ یک پدیدۀ طبیعی است ، مثل اینکه دستت به یک سطح داغ برخورد کند . . . بی مهابا عقب می کشی . . .
اما تلاش برای رفتم به میان آتش بی آنکه بسوزی چه ؟ !!!
یا لیتنی کُنتُ تُرابا . . .
یا علی مددی . . .

 

About